چه حس عجیبیه که دقیقه های آخر این سنمو دارم میگذرونم. دیگه هیچوقت تکرار نمیشه. دیگه هیچوقت برنمیگردم به وقتی که این سنی بودم. راستش دل کندن ازش سخته اما عقربه های ساعت واسه من وایسنتادن. روزای تقویم هم همینطور. خیلی دارم بزرگ میشم و این خوب نیست. من فاطمه ی کوچیکی هامو میخوام. اصلا با ویدئو چک توضیح بدید این چند سال اخیر نوجوونیم چجوری گذشته. دلم خیلی برای خاطراتم تنگ میشه.
ی سال گذشت ؛
ی سال منِ جدید تغییر کرد ، تجربه دید ، غمدید و رشد کرد
یادگرفت این دنیا اصن ارزش زنده موندن هم نداره ...
هرچی کشیدم باید میکشیدم تا بزرگ شم و درد دیده، غم دیده. اما این گوشه کنارا..
با تموم سردردا و خستگیها و آشفتگیا این وسطا فقط امامرضا بود که بهم پناه دادن ، مثل مرهم روی زخمها بودن ، کمکم کردن و دستمو گرفتن و تنها نذاشتن . خلاصه .
این یکسال معمولی نگذشت . خوبِ خوب نگذشت . این سیصد و شصت و پنج روز گذشت که پر از اتفاقات عجیب بود.
ته حرفام بگمم که آخرشم فقط خودم وخودت خبردار شدیم که جدی جدی چی گذشت . بزرگتر شدی ...
« مبارکِمن 🌝🕯 «