بعض در گلوم گره خورده است هرچه قورتش میدم پاین نمیرود گریه هایم صورتم را خیس کرده بودند بدن بی جانم تکانی نمیخورد جسمی بی روح بودم انقدری گریه کرده بودم که
اشکی دیگر نداشتم
به سقف خیره بودم نگاهم را به پنجره دوختم و
هوا روشن شده بود.
چقدر عجیب تو امال بی گناهی میگرستی میرنجی و میفهمی
دنیا ارزش ندارد نگاهی به خودم میکنم صورتی پر از اشک
با پاهای کوچک بی جونم قدم بر میدارم و به سمت سرویس میروم
در را باز میکنم ساعت چند است
نمیدانم.
چراغ را روشن میکنم و نگاهی به خودم در اینه می اندازم.
برق چشمانم رفته.
خنده در لب هایم رفته.
قلب مهربون و پاکم رفته.
و بجایش قلبی
بی رحم غم و استرس جایش مانده.
اب شیر را باز میکنم ابی به صورتم میزنم.
و دوباره خودم را به اتاق میرسانم
تن بی جونم را در تخت می اندازم وچشمانم را میبندم.
چقدر بد تصویر آن بر فکر و خیآلم می اید
دلم برای خودم میسوزد گوشیم را در میآورم و نگاهی به ساعت می اندازم ۵:۱ دقیقه صبح است.
چقدر خسته کننده و دوباره به
عکس خنده اش خیره میشوم و دوباره.
دوباره
دوباره
بغض بیخ گلوم می چسبد
_سایدا