قوی بودن اینجوریه که: گریه نمیکنی، گریه نمیکنی، گریه نمیکنی، بعد یدفه برای ریختن یه چایی روی لباست گریه میکنی.
در فروپاشیهایم. اشکی نریختم و حالا برای گیر کردن لباسم به دستگیره در زار میزنم، طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست. این حاصل نادیده گرفتن رنجی است که باید در آغوش میگرفتمش.