قوی بودن اینجوریه که: گریه نمیکنی، گریه نمیکنی، گریه نمیکنی، بعد یدفه برای ریختن یه چایی روی لباست گریه میکنی.
در فروپاشیهایم. اشکی نریختم و حالا برای گیر کردن لباسم به دستگیره در زار میزنم، طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست. این حاصل نادیده گرفتن رنجی است که باید در آغوش میگرفتمش.
یه شب همهی پروانه های توی دلتو بالا میاری که تهش یاد بگیری عشق حسی نیست که بخوای جدیش بگیری!