eitaa logo
دانلود
عزیزممم
الان رسیدم خونه:)
از ساعت 1.30 بیرونممم
هدایت شده از ‌↯ژولیت
کلاس شیمی که گذشت ده دقیقه بعدش رفتیم سر کلاس ریاضی
هدایت شده از ‌↯ژولیت
حالا بعد کلاس ریاضی قرار بود برم مسجد چون مسئولیت سپرده بودن بهم و با مبینا بدو بدو رفتیم دنبال هستی، وسط راه مامانم زد گفت: بدو بیا دیگه اینجا همه منتظر تو ان. من: اومدم اومدم ولی در اصل سر خیابون منتظر هستی بودم(:😂
هدایت شده از ‌↯ژولیت
حالا رسیدیم، من باید تو سالن میشستم و مبینا و هستی میرفتن داخل من رو بهشون: زیاد صمیمی نمیشیدا
سم ببینید دوستان.
بعد از هیئت موقع برگشت با یگانه برگشتیم
تو راه داشتیم برمیگشتیم ، یه سری از آشناهای دیگه هم بودن که من زیاد نمیشناختمشون😭😂
بعد همینجور داشتیم میرفتیم ، یهو یکی از همون خانوما اومد پیش منو یگانه [خیلی هم گوگولی دوست داشتنی بود✨😩] اومد رو به من که اسمت چیه و اینا خلاصه یکم اطلاعات گرفت بعد یهو گفت خب مبینا بیا عروس من شو من: 😳🙂 + سکوت
بعد از سکوتم یهو برگشت گفت بچه ها مبینا قراره عروسم شه ، باشه رو داد حالا من : من فقط سکوت کردممم😭 خانومه : نه تو محله ما سکوت همون رضایته و شروع کرد از پسرش گفتن🤣
اون وسط پرسید چند سالمه ، گفتم بچه‌م هنوززز ، 16 سالمه گفت عههه هنوز بچه ای کههه