هدایت شده از ↯ژولیت
حالا بعد کلاس ریاضی قرار بود برم مسجد چون مسئولیت سپرده بودن بهم و با مبینا بدو بدو رفتیم دنبال هستی، وسط راه مامانم زد گفت: بدو بیا دیگه اینجا همه منتظر تو ان.
من: اومدم اومدم
ولی در اصل سر خیابون منتظر هستی بودم(:😂
هدایت شده از ↯ژولیت
حالا رسیدیم، من باید تو سالن میشستم و مبینا و هستی میرفتن داخل
من رو بهشون: زیاد صمیمی نمیشیدا
تو راه داشتیم برمیگشتیم ، یه سری از آشناهای دیگه هم بودن که من زیاد نمیشناختمشون😭😂
بعد همینجور داشتیم میرفتیم ، یهو یکی از همون خانوما اومد پیش منو یگانه [خیلی هم گوگولی دوست داشتنی بود✨😩]
اومد رو به من که اسمت چیه و اینا خلاصه یکم اطلاعات گرفت
بعد یهو گفت خب مبینا بیا عروس من شو
من: 😳🙂 + سکوت
بعد از سکوتم یهو برگشت گفت بچه ها مبینا قراره عروسم شه ، باشه رو داد
حالا من : من فقط سکوت کردممم😭
خانومه : نه تو محله ما سکوت همون رضایته
و شروع کرد از پسرش گفتن🤣
حالا یهو یگانه از اونطرف : زندایی [ بقیه صداش میکنن زندایی] مبینا هیییچی از کارِ خونه بلد نیستا ، کوچولوعه
من : عزیزمم؟(: