هدایت شده از ↯ژولیت
حالا رسیدیم، من باید تو سالن میشستم و مبینا و هستی میرفتن داخل
من رو بهشون: زیاد صمیمی نمیشیدا
تو راه داشتیم برمیگشتیم ، یه سری از آشناهای دیگه هم بودن که من زیاد نمیشناختمشون😭😂
بعد همینجور داشتیم میرفتیم ، یهو یکی از همون خانوما اومد پیش منو یگانه [خیلی هم گوگولی دوست داشتنی بود✨😩]
اومد رو به من که اسمت چیه و اینا خلاصه یکم اطلاعات گرفت
بعد یهو گفت خب مبینا بیا عروس من شو
من: 😳🙂 + سکوت
بعد از سکوتم یهو برگشت گفت بچه ها مبینا قراره عروسم شه ، باشه رو داد
حالا من : من فقط سکوت کردممم😭
خانومه : نه تو محله ما سکوت همون رضایته
و شروع کرد از پسرش گفتن🤣
حالا یهو یگانه از اونطرف : زندایی [ بقیه صداش میکنن زندایی] مبینا هیییچی از کارِ خونه بلد نیستا ، کوچولوعه
من : عزیزمم؟(:
آره دیگه خلاصه بعدش راهمون جدا شد😭😂
منو یگانه یه جا رفتیم فروشگاه ، بعدشم اگه خدااا بخواد اومدم خونه😔
هدایت شده از داوش فندک داری؟
نفری یه صلوات میفرستید تا چیزی مهمی که گم کردم رو پیدا کنم ؟؟ خیلی واجبه.