-NoteBook
من داشتم با ایما و اشاره میگفتم چه جوری مصدوم شدم : مبینایی که از خنده پاره شده بود :
بچه ها وضعیت اینطوری بود که همدیگه رو نگاه میکردیم گسسته میشدیم از خنده
دیگه به جایی رسیده بودم که نگاش نمیکردم ، کلا نگام به پنجرهی رو به روم بود😂😂
وای بچه ها اومدم خونه ، دیدم داداشم با حالت کاملا شیطنت وار تو اتاقمه
بعد یه طوری داشت نگام میکرد که انگار یه حرکتی زده که قراره از دستش عصبی بشم
وقتی دیدمش اولین چیزی که گفتم این بود :
خودت اعتراف کن چه غلطی کردی☺🧘🏻♀️.
بعد کاملا جدی به بالم لبم اشاره کرد ، اینطوری بود : اممم خودت برو اونو نگاه کن👈🏻👉🏻
بعد کاملا خوشنود و راضی برگشته میگه قلبت داشت جر میخورد که خراب شده باشه نه؟😏
من : از جلو چشمام خفه شو(:
فهمیدم سندروم دست بیقرار نسبت به سین زدن پیامام دارم.
هر سری به خودم میگم خب این سری دیر جوابشو میدم ، ولی به ثانیه نمیکشه سین میزنم🗿.