هدایت شده از یرالتی .
زنگ اخر خیلی رندوم با فاطمه و مبینا رفتیم یه جا نشستیم که کمتر پیش میاد بشینیم
یهو مبینا گفت یگانه این دختره چقدر نگاه میکنه و دربارمون حرف میزنه
همون زنگ اولیه بود🤣🤣🤣
حالا ما : کراش زده رومون ، وابستمونه اسیرمون شده یعسستسدتسپص
بعد من کلا اینجوری بودم که الان منم باید دوست پسرم دستمو میگرفت و بغلم میکرد تا یخ نزنم از سرما.
حالا درسته پارتنر نداشتم ولی بابام دستمو گرفته بود و کاملا گرم شدم😏💘
چون یه لحظه از سرمای زیاد دستمو حس نمیکردم حدعثلملثصخف