هدایت شده از ↯ژولیت
امروز داشتم تلفنی با مبینا صحبت میکردم
بعد دیدم یه گربهه خیلی ریلکس داره از وسط خیابون رد میشه
من خیلی جدی: بدو الان ماشین میاد
مبینا: ها؟
من: هیچی با گربه بودم.
به خدا جوری که به اون گربه توجه کرد ، به خودش توجه نمیکنه
اگه بدونید امروز چند بار از زیر ماشین رفتن نجاتش دادم
هدایت شده از ↯ژولیت
مبینا هم اومد پیشم و جدی آخرش اینجوری بودم که: تموم شو ترخدا
هدایت شده از ↯ژولیت
یه مرد عجیبی رو دیدیم که انگار موادی چیزی زده بود.
بعد مبینا اینجوری بود: فاطمه دستمو بگیر میترسم.
هدایت شده از ↯ژولیت
این بشر همیشه تو خیابون اینجوریه: فاطمه دستمو بگیر
فاطمه داری دستمو نمیگیری
فاطمه دستمممم
وای بچه ها راستی ،
تو همین تایمی که بیرون بودم سه بار آشنا دیدم و مجبور شدم چون اونام منو دیدن برم پیششون:)
یکی از دوستامم دیدم که فک کنم دو سال بود همدیگه رو ندیده بودیم در صورتی که دوستیمون برمیگرده به اول دبستان.
بعد مامانش اینجوری بود : بی معرفت شدید یه خبر از هم نمیگیرید
من : آره خاله میبینی رفیقم رفیقای قدیم