هدایت شده از ↯ژولیت
مبینا هم اومد پیشم و جدی آخرش اینجوری بودم که: تموم شو ترخدا
هدایت شده از ↯ژولیت
یه مرد عجیبی رو دیدیم که انگار موادی چیزی زده بود.
بعد مبینا اینجوری بود: فاطمه دستمو بگیر میترسم.
هدایت شده از ↯ژولیت
این بشر همیشه تو خیابون اینجوریه: فاطمه دستمو بگیر
فاطمه داری دستمو نمیگیری
فاطمه دستمممم
یکی از دوستامم دیدم که فک کنم دو سال بود همدیگه رو ندیده بودیم در صورتی که دوستیمون برمیگرده به اول دبستان.
بعد مامانش اینجوری بود : بی معرفت شدید یه خبر از هم نمیگیرید
من : آره خاله میبینی رفیقم رفیقای قدیم
یه جوری دوستام با مامانم در ارتباطن که بعضی وقتا که میبینم مامانم در دسترس خودم نیست و به دوستام نزدیک تره ، به اونا میگم که مامانمو مطلع کنن کارم لنگه😭😂😂
مثلا یکی دو هفته پیش مامانم کلاس بود و عسل هم همونجا میرفت کلاس ،
بعد یه موقعیت کاملا فوری پیش اومده بود و من هرچی به مامانم زنگ میزدم جواب نمیداد گوشیش سایلنت بود
برا همین به عسل گفتم و عسل به مامانم گفت که جوابمو بده زنیوحسویحسای:)
یا حتی الان ،
فاطمه و مامانم با هم کلاسن و اینجوریم که آره فاطمه اون موضوعو به مامانم بگو و تاکید کن😔🤣