بعد از کلاس کاملا یهویی تصمیم گرفتیم بریم بیرون بگردیم و یه چیز بخریم بخوریم
به هستی هم زنگ زدیم و خلاصه سه تایی رفتیم بیرون
آره خلاصه بعدش پاشدیم قدم زدیم یکم
و سمت خونه فاطمه اینا داشتیم میرفتیم که بعدش برگردیم خونه
بعد که رسیدیم سر خیابونشون ، منو هستی از فاطمه خدافظی کردیم و فاطمه رفت
بعد از اینکه فاطمه رفت یه سری اتفاقای هیجان انگیز افتاد که اینجا قابل گفتن نیست😭😂😂
و تا اون اتفاق افتاد منو هستی اینجوری بودیم : الان بدویم بریم پیش فاطمه خبر بدیم یا زنگ بزنیم؟
و کاملا با حالت هول طور دویدیم پیش فاطمه و اون اتفاقو تعریف کردیم و حس میکنم خیلی ضایع هم بودیم حتی🤣
بعد از اون دوباره یه مومنتای پشم ریزون در همون رابطه داشتیم که بازم فقط تو پرایوتا قابل گفتنه و از باز کردن موضوع معذورم تلثستمثص
در همین حد بگم که قشنگ سه تاییمون رو هوا بودیم
آره دیگه خلاصه بعد کل این اتفاقا قصه ما به سر رسید ماعم به خونمون رسیدیم و واقعا خوش گذشت امروز😭😂
امروز منو فاطمه رسما دو تا احمقی بودیم که فقط دست گذاشتیم رو هر چیزی که معدمونو داغون کنه.
و الان معدم درد میکنههه