بعد تو پیاده رو توی مسیر یه خانوم و آقایی رو دیدیم که یه سگ خیلی بزرگ باهاشون بود و خب ازونجایی که من به شدت از سگ میترسم به فاطمه گفتم اون تیکه رو از خیابون رد شیم که من نبینم سگهرو😭😂
همین که اومدیم از خیابون رد شیم ، یهو سگه هم اومد تو خیابون :)
و من فقط دویدم که با این رو به رو نشم😂
اره خلاصه اینو گذروندیم بعد رفتیم یه چی خریدیم تو پارک نشستیم بخوریم و جایی هم نشسته بودیم که مسیر آنچنانی برای رفت و آمد نبود
بعد دقیقا از جلوی جایی که ما نشسته بودیم دوباره دیدم اون آقاعه با سگش داره رد میشه😭😭😂
فاطمه بهش گفت که دوستم میترسه ، که مثلا مسیرشو تغییر بده
یهو مَرده گفت نه بابا کاری نداره که تولهس:)))
منو فاطمه اون لحظه : سگ به این بزرگی ، توله؟:)🙂😀
بچه ها pain داستان دقیقا اینجاس که بعد از اینکه از فاطمه جدا شدم که بیام سمت خونه ، دوباره سگه رو دیدممم🙂👍🏼
لطفا اگر پیامای اینجارو
سین نمیزنید ، نمیخونید و سالی یک بار چک میکنید ،
لفت بدید.