خدا نکنه بچه مچه تو خونه باشه [مهمون داریم]
همشون با هم دست به یکی کردن منو بیدار کنن.
اومده نشسته رو تختم یه جوری تختمو تکون میداد و رو repeat هی صدا میکرد مبینا بیدار شو ، گفتم من که هیچی ، همسایه پایینی هم بیدار شد.
قرار بود غروب عموم اینا برن بیرون دور بزنن ، بعد به من گفتن که میرم باهاشون یا نه
اول گفتم نه احتمالا با یکی از دوستام بخوام برم بیرون
بعدش دیدم اون کنسل شد ، بهشون گفتم خب پس منم باهاتون میام
بعد اره خلاصه رفتیم بیرون ، داشتیم میگشتیم که بعدش خیلی عادی رفتیم یه جا بشینیم
همینکه نشستیم و یکم از شلوغی دور شدیم ، یهو پسر عموم برگشت گفت "شک نکنین اگه مبینا میخواست با دوستش بره بیرون من با شما نمیومدم بیرون دیگه ، با مبینا و دوستش میرفتم"
حالا از اینا بگذریم ، بیرون که بودیم منو پسر عموم داشتیم دوتایی راه میرفتیم کلا ، بعد بعضیا یه جور نگاه میکردن که انگار دست دوس پسرمو گرفتم دارم تو شهر دور میزنم😐😂
هدایت شده از شاید زیبا ~
من بسیار آدم“ نکنه پیام بدم، بگه اَه باز این پیام داد” ای هستم.