بعد اره خلاصه رفتیم بیرون ، داشتیم میگشتیم که بعدش خیلی عادی رفتیم یه جا بشینیم
همینکه نشستیم و یکم از شلوغی دور شدیم ، یهو پسر عموم برگشت گفت "شک نکنین اگه مبینا میخواست با دوستش بره بیرون من با شما نمیومدم بیرون دیگه ، با مبینا و دوستش میرفتم"
حالا از اینا بگذریم ، بیرون که بودیم منو پسر عموم داشتیم دوتایی راه میرفتیم کلا ، بعد بعضیا یه جور نگاه میکردن که انگار دست دوس پسرمو گرفتم دارم تو شهر دور میزنم😐😂
هدایت شده از شاید زیبا ~
من بسیار آدم“ نکنه پیام بدم، بگه اَه باز این پیام داد” ای هستم.
یه جوووری همه چیز دست به یکی میکنن تا صدا از خودشون تولید بکنن که اصن خودتم کرک و پرات میریزه چه برسه به اون کسی که خوابه.