یه جوووری همه چیز دست به یکی میکنن تا صدا از خودشون تولید بکنن که اصن خودتم کرک و پرات میریزه چه برسه به اون کسی که خوابه.
الان بیرون بودم یه سری چیزا دیدم که واقعا فهمیدم دنیا خیلی کوچیکه ، و ما بخش خیلی کوچیکتری از همین دنیای کوچیک ..
فقط تو فاصلهی چند کیلومتر ..
هم خانوادهای رو دیدم که عزیزشونو از دست دادن و هم خانوادهای رو دیدم که دم تالار عروسی وایساده بودنُ بزن برقص داشتن،
هم رفتگری رو دیدم که تا همین موقع شب داشت کار میکرد و هم پسر جوونی رو دیدم که یه ماشین مدل بالا زیر پاش بودُ داشت با رفیقاش عشق و حال میکرد،
هم کاپلی رو دیدم که تو یه رستورانُ کافهی شیک نشسته بودن و هم کاپلی رو دیدم که گوشه خیابون با هم خوش بودن!
حقیقتا خیلی عجیب بود واسم همه اینا؛
اولین بار بود به این چیزا انقدر دقت میکردم ..