یه نیمه صورتش افتضاح شده بود از گندی که زدم
ولی یه نیمه خیلی خوشگل شده بود از حق نگذریم😔🤣
بعد گفتم بزار تنها نباشه اومدم برا خودم خط چشم بکشم
یه چشممو جوری خط چشم کشیدم که شبیه آرایش خانومای دهه شصتی شد:)
اون یکی چشمم زیبا شده بود حلسفحعث
آره خلاصههه😂
بعدش میخواستم لاک بزنم یگانه گفت نهه بزار من بزنم واست
اومد ناخنامو لاک بزنه و قشنگ داشت تر میزد:)
حالا منم سر لاک زدن حسااس همینجور سرش داشتم غر میزدم ، داشت با روح و روانم بازی میکرد قشنگ😭😂
دیگه منصرفش کردم ازینکه برام لاک بزنه و میخواستم خودم ادامه کارو انجام بدم که مامانم زنگ زد گفت آماده شم بابام بیاد دنبالم
یه دستم همینجور بدون لاک مونده بود:))
تو همون فاصله ای که آماده شده بودم و منتظر بابام بودم ، دوباره رفتیم چیز میز بخوریم😔😂
ناگفته نماند که یگانه هم منو از شکلات و لواشک تامین کرد تا آذوقه راهمو داشته باشم🤣
آره دیگه بعدشم بابام رسید ، برگشتم خونه
قصه ما به سر رسید مبینا هم به خونش رسید🚙.