آره دیگه بعدشم بابام رسید ، برگشتم خونه
قصه ما به سر رسید مبینا هم به خونش رسید🚙.
چه دنیایی داشتم اونموقع
پر از فانتزیها و چیزای کودکانه ای که الان نسبت بهشون بی تفاوت ترینم
به یه چیزای کوچیکی توجه میکردم و باهاشون خوشحال میشدم که الان اومدم خوندم اینجوری بودم :
بخندم به اون حجم از خنگ بودن یا گریه کنم به خاطر اینکه دیگه قرار نیست اون حس خوشحالی برای اون چیزارو تجربه کنم؟