دیگه منصرفش کردم ازینکه برام لاک بزنه و میخواستم خودم ادامه کارو انجام بدم که مامانم زنگ زد گفت آماده شم بابام بیاد دنبالم
یه دستم همینجور بدون لاک مونده بود:))
تو همون فاصله ای که آماده شده بودم و منتظر بابام بودم ، دوباره رفتیم چیز میز بخوریم😔😂
ناگفته نماند که یگانه هم منو از شکلات و لواشک تامین کرد تا آذوقه راهمو داشته باشم🤣
آره دیگه بعدشم بابام رسید ، برگشتم خونه
قصه ما به سر رسید مبینا هم به خونش رسید🚙.
چه دنیایی داشتم اونموقع
پر از فانتزیها و چیزای کودکانه ای که الان نسبت بهشون بی تفاوت ترینم
به یه چیزای کوچیکی توجه میکردم و باهاشون خوشحال میشدم که الان اومدم خوندم اینجوری بودم :
بخندم به اون حجم از خنگ بودن یا گریه کنم به خاطر اینکه دیگه قرار نیست اون حس خوشحالی برای اون چیزارو تجربه کنم؟