یه جوری خورشید مستقیم داره میتابه رو دست و پام که حس تخریب شدن توسط آفتاب رو دارم.
با فامیلای پدری اومده بودیم دریا،
بعد ما طبقه بالای آلاچیق نشسته بودیم
بعد از ناهار یهو شوهرعمم همرو صدا زد که بیایید پایین مسابقه داریم باید شرکت کنید
همه با یه علامت سوال بزرگ بالا سرمون ، اومدیم پایین که ببینیم داستان چیه
اومدیم دیدیم شوهرعمم تقرییا 10 ، 15 تا ظرف چیده که تو بعضیاش خوراکی بود ، تو چند تاش هم پول
بعد ما باید با سنگ پرتاب میکردیم و سنگه تو هر کدوم میوفتاد ، چیزی که تو اون ظرف بود برا ما میشد