نمیدونم چرا امروز یه جور خاصیه
انقدر رو موودم که موهامو باز گذاشتم و یه رژ قرمز هم زدم دارم کارامو انجام میدم👾.
هدایت شده از یرالتی .
زنگ اول با فاطمه و مبینا رفتیم نشستیم دونفر کنار باغچه نشسته بودن و پاشونو گذاشته بودن رو شاخهها و برگا و اونارو میکندن
هدایت شده از یرالتی .
اعصابم خورد شد همینجوری بهشون زل زدم با صدای تقریبا بلند گفتم وقتی شعور ذاتی نباشه همین میشه دیگه
هدایت شده از یرالتی .
زنگ اخر خیلی رندوم با فاطمه و مبینا رفتیم یه جا نشستیم که کمتر پیش میاد بشینیم
یهو مبینا گفت یگانه این دختره چقدر نگاه میکنه و دربارمون حرف میزنه
همون زنگ اولیه بود🤣🤣🤣
حالا ما : کراش زده رومون ، وابستمونه اسیرمون شده یعسستسدتسپص
بعد من کلا اینجوری بودم که الان منم باید دوست پسرم دستمو میگرفت و بغلم میکرد تا یخ نزنم از سرما.
حالا درسته پارتنر نداشتم ولی بابام دستمو گرفته بود و کاملا گرم شدم😏💘
چون یه لحظه از سرمای زیاد دستمو حس نمیکردم حدعثلملثصخف