بعضی وقتا یه سری اتفاقا میوفته و یه سری چیزا میفهمم ، که فقط این میاد تو ذهنم :
خدا خیلی دوسم داره که اون لحظه حواسش بهم بود...
بعد تو پیاده رو توی مسیر یه خانوم و آقایی رو دیدیم که یه سگ خیلی بزرگ باهاشون بود و خب ازونجایی که من به شدت از سگ میترسم به فاطمه گفتم اون تیکه رو از خیابون رد شیم که من نبینم سگهرو😭😂