eitaa logo
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
115 دنبال‌کننده
711 عکس
774 ویدیو
1 فایل
༺In the name off god༻ °عشق اجباری° •فصل اول~درحال پارت گذاری• برای ارتباط: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k77m62&btn=ماه.من🌙
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/my_moone/4245عزیز آقا حامی گوشیش آیفونه و آیفون کیبورد فارسی نداره چونیکی از فامیلامونم که آیفون داره فینگلیش تایپ میکنه 🤍✨ داداش شما استوری هاشو نمیبینی؟کی گفته نداره باید تنظیمش کنی🙄😂
بعد از این پیام لف میدم چون پارت ندادب 🤍✨ پارت امادست تقریبا دارم فوتبال میبینم🦦
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
#عشق‌اجبارے❤️‍🩹 #فصل‌اول_پارت‌دهم #حامی گل و شیرینی رو از ماشین برداشتیم که بابا سمتمون اومد و گفت:
❤️‍🩹 می‌خواست حرفی بزنه که سرفه‌های مصلحتی بابا که قشنگ معلوم بود برای جلب‌توجه‌ستهمه رو ساکت کرد. صاف نشستیم و چشم دوختیم بهش. حمید:خب، بریم سرِ اصل مطلب. با همین یه جمله، قشنگ حس کردم پناه رو به روم منقبض شد. عمو محمد هم خیلی ریلکس، انگار که ما صد ساله همو می‌شناسیم و این خواستگاری آرزوی قلبیِ همه‌ست، گفت: محمد:بفرمایید. حمید:اومدیم پناه خانم رو برای پسر گلمون حامی خواستگاری کنیم. محمد:آقا حامی که پسر خوبیه، من حرفی ندارم. حمید:پس بهتره خودشون برن با هم حرفاشونو بزنن. عمو رو کرد به پناه و با یه نگاهِ «برو دیگه» گفت: محمد:دخترم، پاشین. نگاهم لغزید سمت پناه؛ طفلکی قشنگ معلوم بود داره له میشه. چند ثانیه‌ای ماتش برده بود و سکوت کرده بود که دوستش یه تنه زد بهش. انگار تازه به خودش اومد. با صدای لرزون گفت: –بـ... بفرمایید این سمتی. اول اون راه افتاد و منم پشت سرش. قبل اینکه از رو مبل بلند شم، شروین خم شد سمت گوشم و پچ‌پچ کرد: –سر جدت، سوتی ندی آبروی عموم رو ببری‌ها! با حرص نگاهش کردم: +شروین فقط ببند دهنتو! شروین سریع خودش رو جمع کرد و گفت: –چشم، غلط کردم! به زور جلوی خنده‌ام رو گرفتم و دنبال پناه راه افتادم. جلوی در اتاقش ایستاد و راه رو برام باز کرد و کنار ایستاد: –بفرمایید. با دستم اشاره کردم که اول اون بره: +نفرمایید، شما بفرمایید. با یه «مرسی» کوتاه وارد شد. پشت سرش وارد شدم و در رو بستم. نشست رو تخت، منم با یه کم فاصله، اون‌طرف‌تر نشستم. سکوتی که بینمون بود خیلی سنگین بود. بالاخره سر صحبت رو باز کردم: +خب... پناه نگاهم کرد: –خب؟ +پناه بودی، نه؟ –آره... واقعاً مسخره بود! ما حتی اسم هم رو درست نمی‌دونستیم و حالا قرار بود زندگی‌مون به هم گره بخوره. +با تردید گفتم: +اسم منو یادت هست؟ سرش رو به نشونه «نه» تکون داد. دستم رو جلو بردم و با لبخندی که سعی داشت فضای یخیِ بینمون رو بشکنه، گفتم: +من حامیَم ناخودآگاه لبخند نشست رو لبش. دستش رو گذاشت توی دستم و یه فشارِ ریز داد: +خوشبختم. –منم همین‌طور. سعی می‌کردم جو رو آروم کنم؛ از وقتی اومده بودیم رفته بود تو لاکِ خودش، ولی حالا یکم راحت‌تر نشسته بود. لبخند رو صورتم بود، شاید می‌خواستم اونم احساس امنیت کنه. +از آخرین باری که دیدمت، خیلی تغییر کردی. پناه یکم فکر کرد: –آخرین بار فکر کنم... واسه مراسم مامانت بود، نه؟ +آره، همون موقع که می‌خواستی آرومم کنی. –آره... به زور جلوی خودمو گرفته بودم گریه نکنم. +تو که مامانمو زیاد نمی‌دیدی، تعجب کردم اون‌همه ناراحت شدی. –واسه اون نبود... +پس واسه چی بود؟ سکوت کرد. هر دو بغض داشتیم و سعی می‌کردیم پنهانش کنیم، ولی هیچ‌کدوم موفق نبودیم. برای اینکه فضا رو عوض کنم، با شیطنت گفتم: +نکنه عاشقم بودی شیطون؟😉 لبخند تلخی زد: –نه، واسه اونم نبود😅 آهی کشیدم. +بی‌خیال، الان جفتمون عین بچه‌ها می‌زنیم زیر گریه! کلی موضوع هست، چرا چسبیدیم به این حرفا؟ پناه خندید: –راست می‌گی، ولی خب چی بگیم؟😂 +والا، اولین بارمه میام خواستگاری، نمی‌دونم باید چیکار کنم! –مثلاً باید بپرسی سنت چقدره، این‌جور چیزا دیگه. +وایسا، الان کل لیستِ سوالات رو ردیف می‌کنم! گوشیم رو برداشتم و به شروین مسیج دادم: <داداش یه دستی برسون! من چی بپرسم؟ کلاً راجع به چی حرف بزنیم؟> یک ثانیه نشده جواب داد: <تا الان چه غلطی می‌کردی پس فلان‌فلان‌شده؟!🤬> خنده‌ام گرفت و نوشتم: <مرور خاطرات!😌> شروین: <مرور چه خاطراتی؟ مگه چند بار همو دیدین شما؟> نوشتم: <نمی‌دونم، تو بگو چی بپرسم؟> شروین: <چشم! الان از سابقه ده تا خواستگاری و دوازده‌تا زنم بهت لیست میدم!> با دیدن پیامش بلند زدم زیر خنده. پناه کنجکاو شد، گوشی رو گرفتم سمتش. چند ثانیه بعد اونم مثل من زد زیر خنده و با لحنی که هنوز اثرِ خنده توش بود، گفت: –چه خوش‌اشتها!😂 +خیلی!😂 نوتیفیکیشنِ جدید اومد؛ شروین یه لیستِ بلندبالا از سوالاتِ استانداردِ خواستگاری فرستاده بود. خوندم و شروع کردم: +خب، چند سالته؟ –بیست و چهار. شما؟ +بیست و شیش. –یهو زدم زیر خنده که با چشم‌غره‌ی ریزِ اون، ساکت شدم. +دانشگاه می‌ری؟ –آره، پزشکی می‌خونم. +ایول، موفق باشی. –مرسی🤍 چند تا سوالِ معمولیِ دیگه هم پرسیدم که یهو... ادامه دارد... نویسنده: Roksana🎀
پارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بده 🤍✨ دادم که مگه ندیدی 😐
استوری جدید پوریا✨