eitaa logo
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
116 دنبال‌کننده
711 عکس
772 ویدیو
1 فایل
༺In the name off god༻ °عشق اجباری° •فصل اول~درحال پارت گذاری• برای ارتباط: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k77m62&btn=ماه.من🌙
مشاهده در ایتا
دانلود
روزتون مبارک خوشگلااا🥹🍬..
روزت مبارک قشنگم 🌿✨ از طرف چنل در‌قلب‌کوچکم فور نیست
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پست جدید حامیم 🤍 کپشن: متولدِ ۱۸ مهرِ سال ۵ میخوام انقدر کمالگرا نباشم، از این به بعد هر چی بنویسم یه مقدار شو همون روز میذارم اینجا! که تو مجبورم کنی منتشرش کنم. عشق به تو که منو میشنوی✨🤍 اسم هم پیشنهاد بده براش، لطفا. ^𝑨 𝒏𝒆𝒘 𝒑𝒊𝒆𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒉𝒊𝒔 𝒔𝒐𝒖𝒍
🕯️ پناه آخر پارت چهل‌وسوم شروین و نوان با چهار تا بطری آب برگشتن. نوان یکی رو به آوین داد. نوان: بفرما، مخصوص خانم‌های فوتبالیست! آوین: ممنون! نوان: البته هنوز بابت اون گل بهت مشکوکم. آوین: چرا؟ نوان: چون قبل بازی گفتی بلد نیستی! آوین: خب واقعاً بلد نیستم. شروین: نوان، قبول کن از تو بهتره. نوان بطری آبش رو پایین آورد. نوان: شروین، لازم نیست حقیقت رو این‌قدر بی‌رحمانه بگی. حامی خندید. حامی: خب، بریم یه چیزی بخوریم؟ نوان: بالاخره یکی پیشنهاد درست داد! آوین: تو که همین الان آب خوردی. نوان: آب که غذا نیست! شروین: واقعاً نمی‌دونم چطوری تا الان زنده موندی. نوان: با تلاش و پشتکار. حامی: و یخچال خونه! هر چهار نفر خندیدن. کمی بعد، توی یه کافه‌ی کوچیک نشسته بودن. نوان منو رو گرفته بود و با دقت بررسی می‌کرد. شروین: داری منو می‌خونی یا امتحان نهایی می‌دی؟ نوان: ساکت باش، دارم تصمیم مهمی می‌گیرم. آوین: چی سفارش می‌دی؟ نوان: هنوز بین دو گزینه موندم. حامی: چی؟ نوان: چیزی که گرون‌تره یا چیزی که بیشتر دوست دارم. شروین: پولت چقدره؟ نوان کیف پولش رو باز کرد. چند ثانیه بهش خیره موند. نوان: فکر کنم باید گزینه‌ی سوم رو انتخاب کنم. آوین: اون چیه؟ نوان: آب مجانی! حامی زد زیر خنده. حامی: بیا، من حساب می‌کنم. نوان سریع منو رو بست. نوان: من از اول می‌دونستم تو قلب مهربونی داری! شروین: تا یک دقیقه پیش داشتی ازش شکایت می‌کردی! نوان: آدم نباید روی گذشته تمرکز کنه. آوین با خنده سرش رو تکون داد. بعد از خوردن سفارش‌هاشون، شروین رو به آوین کرد. شروین: راستی، امروز چرا یه‌دفعه حالت عوض شد؟ آوین لحظه‌ای مکث کرد. حامی نگاه کوتاهی به شروین انداخت، اما چیزی نگفت. آوین: یه تماس بود. چیز مهمی نیست. شروین: باشه. فقط اگه کمکی خواستی، بهمون بگو. آوین لبخند زد. آوین: می‌گم. نوان که تا اون لحظه ساکت مونده بود، گفت: نوان: خب، حالا که همه‌چی خوبه، یه پیشنهاد دارم. حامی: اگه قراره دوباره فوتبال باشه، نه. نوان: این بار یه برنامه‌ی فرهنگیه! شروین: از زبون تو این جمله ترسناکه. نوان: فردا همگی بریم سینما! آوین: چه فیلمی؟ نوان: هنوز انتخاب نکردم. حامی: پس چی رو پیشنهاد دادی؟ نوان: اصل ایده مهمه، جزئیات رو بعداً حل می‌کنیم. شروین: خدا به داد جزئیات برسه! آوین خندید. آوین: باشه، من میام. نوان رو به حامی و شروین کرد. نوان: شما دوتا؟ شروین: من هستم. حامی: منم میام. نوان با رضایت سر تکون داد. نوان: عالیه. فقط این بار هیچ‌کس دیر نکنه. شروین: اینو به خودت می‌گی؟ نوان: من استثنام. آوین: چرا؟ نوان: چون من پیشنهاددهنده‌ام! همه دوباره خندیدن. اما وقتی آوین برای چند لحظه حواسش به گوشی‌ش رفت، لبخندش کم‌رنگ شد. یه پیام تازه روی صفحه بود. «باید باهات حرف بزنم. این بار دیگه نمی‌تونی نادیده‌م بگیری.» آوین صفحه رو خاموش کرد و گوشی رو داخل کیفش گذاشت. این بار تصمیم گرفت فعلاً چیزی به بقیه نگه. حداقل تا وقتی خودش بفهمه باید چه‌کار کنه... ادامه دارد...🌱 ✍🏻 به قلم: نازنین بانو ♥️