هدایت شده از زوالخونه
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝗃𝗈ι𝗇 ~ 𝝣 @zaval_khoneh 𝝣
ּּ─𓏺𝇁𝄄𑪊۪݂🥱 ⃞゙݂݂𝃢ꩌ𐨺݂݂𝃢 ּ۫݁┈۫╯
معشوقِ جان به بهار آغشتهی من، سلام؛
آنروز، چشمهایت نمیتوانست چیزی را از من پنهان کند، خودت هم میدانستی و نگاهت را میدزدیدی، من هم صورتت را نوازش کردم و گفتم، ببوس مرا!
امیدوار هستم این بوسه تلخکامت نکند.
پیشبینیام درست بود. بیشتر از یک هفته از آن بوسهی شیرین نگذشته بود، اما آنچنان به تو دل بسته بودم که پس از چند صباحی به همهچیز شک میکردم، چشمانم ترسیده بود و احساس میکردم که میخواهند از تو دورم کنند و مرا از روح و جانم بربایند.
حالا دیگر اختیار هیچچیز را نداشتم، دیگر دست بردار تو نبودم، با وجودت، جان به جسمم آمد و پلکهایم را گشودم.
خواستهام از تو ماندن شده بود و دیگر مثل حرفهای سادهی بچگانه نبود. دیگر میخواستم با یک سینیِ چای به اتاق بیایی. سینی را زمین بگذاری و نزدیکتر از قبل کنارم بنشینی. با دستهای از موهایم که پشت سرم جمع کردهام، مشغول بازی شوی. سنجاقم را باز کنی و موهایم را بر شانههایم پخش کنی. من هم غر بزنم و در جواب بگویی: «اگه یه دختر خوشگل برام بیاری، اون وقت با موهای اون بازی میکنم!»
بعد از آن هم دیگر آخر دنیا میشود و کیلو کیلو قند میآورند و در دلم آب میکنند.
-سلام،داستانواقعیما،لیلیومجنون،خداحافظ