تو یه مرغابی و از دوستای نزدیک وبی بودی. همیشه سر اینکه هردوتون به شدت فن چیزی بودید با و با اشتیاق به حرفای هم گوش میکردید تفاهم داشتید، تو از محدود کسایی بودی که هیچوقت از حرف زدنش خسته نمیشد. با لینا و سه قلو ها هم دوست بودی ولی بیشتر از همه به وبی نزدیک بودی، اسکروج هم همیشه در عمارتش به روت باز بود.
گاهی با اسکروج و خانوادش هم تو ماجراجویی هاشون همراه میشدی.
یه خاطره کوچولو:
یه بار که تو خونه اسکروج با سه قلو ها و لینا و وبی میخواستید از این مهمونیای قبل خواب بگیرید قرار بود لینا با خودش یسری بازی بیاره، ولی نیاورده بود و همه یکم صد حال خوردن چون از بخشهای مهم شب بود، تو هم پیشنهاد دادی بهشون مجسمه سازی با خمیر یاد بدی و شب باحالی شد.
برای پدی 🦆
تو یه اردک دانشمند و همینطور یه گیاه شناس بودی، از دوستای جایرو و همینطور خانواده داک بودی و بیشتر از همه با دلا صمیمی بودی.
توی چند تا از ماجراجویی های اسکروج و خانوادش حضور داشتی و حتی بعضیاش برمیگرده به قبل اینکه سه قلو ها بیان خونه اسکروج
خاطره کوچیک: خیلی سال پیش اسکروج میخواست به یه ماجراجویی بره، اما باید از جنگلی رد میشد که گر از گیاهانی جادویی و عجیب غریب بود که اسکروج باهاشون آشنا نبود، پس تو رو بهش معرفی کردن و باهاش همراه شدی. بعد از اون ماجراجویی باهم دوست شدید و حتی چند تا ماجراجویی دیگه هم با هم رفتید.
برای هارو 🦆
تو یه اردک بودی. یه هکر جوون و تازه کار اما حرفه ای تو شرکت مکداک. سر درگیری های خانواده اسکروج با سازمان فاول بود که تونستی بیشتر با خانواده داک ارتباط برقرار کنی چون حسابی بهشون کمک کردی. اونجا بود که با دونالد و دلا حسابی دوست و صمیمی شدی. قبل کار کردن شرکت مکداک چند بار مارک بیکس ازت خواسته بود بیای و وادل کار کنی و واقعا ازت خوشش میومد ولی تو چون میدونستی یه واقعا آدم بدیه مستقیما پیشنهادشو رد کردی با اینکه پیشنهاد پول بالایی رو بهت داده بود.
یه خاطره کوچیک: یه بار دلا دعوتت کرده بود خونه مکداک تا باهم وقت بگذرونید، وقتی رسیدی دم در خونه مکداک و زنگ زدی سه قلو ها در رو باز کردن، بلافاصله شروع کردن کلی سوال ازت پرسیدن چون مامانشون راجب کارت بهشون گفته بود، تا آخر روز مدام بهت میچسبیدن و حتی ازت میپرسیدن میتونی حساب مارک بیکس رو هک و پاک کنی تا حسابی حالش بیاد سر جاش یا نه تو هم گفتی با اینکه خیلی دوست داری نمیتونی بپذیری چون مسئولیت داره همچین کاری.
برای سارا 🦆
تو یه کبوتر هستی و از دوستای نزدیک هویی هستی، هردوتون وودچاک بودین و خب همونجا تو یکی از کمپ ها با هم رفیق میشین. هویی همیشه اشتیاق تو رو برای یادگیری و علاقه هات تحسین میکنه.
همین دوستی با دویی باعث میشه چند بار هم به عمارت مکداک بری و خب اونجا خیلی با دویی، لویی، وبی و اسکروج هم صمیمی بشی و خانواده خیلی دوستت داره
یه خاطره کوچیک:
یه بار هویی توی یه کمپ بخاطر زیادی دقیق و براساس کتاب عمل کردنش توسط بعضی از بچه ها مسخره میشد و مدام ربات صداش میکردن، هیچکس هم چیزی نمیگفت و اونجا بود که تو توجهت جلب شد و رفتی از هویی دفاع کردی و چیزایی گفتی که اونارو نشوند سرجاشون، بعدش حتی به هویی کمک هم کردی کارشو تموم کنه و اونجا بود که کم کم باهم رفیق شدین.
برای ایناز 🦆
تو یه پلیکان و خواهر کوچیکه لانپدی، عوض اون که هواپیما میرونه،تو ماشین مسابقه میرونی و خیلی مسابقه ها بردی.
با دویی و وبی خیلی صمیمی هستی و همیشه عاشق اینن که از مسابقه هات بشنون.
یه خاطره کوچیک: از اونجایی که همیشه دوست داشتی اسکروج مکداک رو از نزدیک ببینی لانچپد بعد فهمیدنش بلافاصله تو رو برد عمارت مکداک.
اوایل یکم معذب بودی اما بعد دیدی چقدر خانواده خوش برخوردی هستن و علاوه بر اینکه تونستی با اسکروج حرف بزنی تونستی بیشتر از همه با دویی و وبی هم دوست بشی.
برای خانم بلایت 🦆
تو یه مرغ و خواهر جایرو بودی. هردتون نابغه بودین اما از لحاظ اخلاقی خیلی تفاوت داشتین، جایرو همیشه بهت میگفت رو اعصابی اما ته دلش عاشقت بود و هواتو داشت.
تو یه معلم ریاضی بودی و برخلاف اکثر معلمای ریاضی دیگه به شدت پایه و باحال بودی و بچه ها عاشقت بودن و باهات درس رو خیلی خوب یاد میگرفتن.
با فنتون و خانواده مکداک هم رابطه نزدیکی داری.
یه خاطره کوچیک: از اونجایی که همیشه به اختراعات جایرو علاقه داشتی با کلی اصرار بالاخره یه روز راضی شد بیای به شرکت مکداک تو آزمایشگاهش. مدام ازش سوال میپرسیدی و جایرو وقتی کار میکرد با صبر و حوصله جوابتو میداد و فنتون دهنش وامونده بود. حتی شب که شد فنتون پیشنهاد داد غذا سفارش بدین و شام رو تو آزمایشگاه کنار هم بخورین، اولش جایرو مخالفت کرد اما با اصرار تو قبول کرد. دور هم نشستید و غذا خوردید و کلی حرف زدید و خندیدید (بله، حتی جایرو هم خندید)
برای ارغوان 🦆
تو یه جغد هستی. توی کتابخونه با وایولت آشنا میشی و حسابی باهم دوست میشین، بعد از اون هم از طریق وایولت با وبی و لینا آشنا میشی و یجورایی جز اکیپشون میشی
تا حالا چند بار برای مهمونی خواب به عمارت مکداک اومدی و خب اونجا با سه قلو ها هم دوست شدی، در اونجا همیشه برات بازه.
یه خاطره کوچیک:
یه شب که تو اتاق وبی با لینا و وایولت و وبی میخواستیم تا نصفه شب بشینین و فیلم ببینین، وبی و لینا فیلم ترسناک رو پیشنهاد کردن و خب تو و وایولت اون شب خوابتون نمیبرد. تو هم وقتی وسطای فیلمه بودین پیشنهاد کردی بشینین یکی از فیلمای مارول رو ببینی و از اون شب دوستات به سری فیلمای مارول علاقه مند کردی.
برای ریموس 🦆
تو یه قو هستی و اهل ژاپنی، از زمانی که جایرو تو ژاگن درس خونه یود باهاش دوستی. قبلا کارت طراحی مانگا بوده. بعد یه مدت تصمیمم میگیری برای دیدن دوستت بیای آمریکا و خب بالاخره بعد مدتها باهاش دیدار میکنی و میبینی چقدر فرق کردی، از طریق اون هم با فنتون حسابی دوست میشی و همیشه به کارات علاقه نشون میده و راجب دوران جوونی جایرو ازت سوال میپرسه
یه خاطره کوچیک:
تو دوران جوونی تو و جایرو، تو از محدود دوستای جایرو بودی چون همش سرش تو درس بود و بقیه فکر میکردن فرد جالبی نیست اما اصلا اینطور نبود
یه روز وقتی اومدی دم در دانشگاهش که باهم برید رستورانی جایی، دیدی چند نفر دارن بهش تیکه میندازن و اذیتش میکنن، تو هم رفتی و ازش دفاع کردی و از اون روز روابط با جایرو حتی بهتر هم شد.
برای وریتاس 🦆
تو یه طوطی کاسکو و خواهر کوچیکتر مارک بیکسی که برخلاف اون خودشیفته نیستی و چندان روابط خوبی باهم ندارین. تو یه نقاش حرفه ای و همینطور یه طراح کمیک ماهر هستی که برای یکی از کارگاه شرکت مکداک کار میکنی و همه عاشق کمیک هات هستن، با سه قلو ها و دلا دوستی.
یه خاطره کوچیک:
یه روز اسکروج به اصرار زیاد سه قلو ها اونارو به کارگاهی که تو توش مشغول کاری، تو هم خیلی خوشحال دشی چون انگار اونا از طرفدار های درجه یک کمیک هات بودن، اونا بیشتر روز رو اونجا بودن و نقاشی کشیدنت رو تماشا کردن و حسابی باهاشون رفیق شدی.
برای الگا 🦆
بچه ها بقیه تقدیمی ها هم حاضرن فقط یسری نقص ها دارن اونام زودی درست میکنم تا فردا ایشالا میفرستم