شما نمیدونید ولی من هر شب برنامه میچینم که قبل از خواب قسمت بعدی داستانمو بنویسم اما بعد هر شب انقد خستمه که اصلا نمیدونم باید چی بنویسم..😔
هدایت شده از انجمن شاعران مرده(واقعی)
مگو خود را کنار دیگران تنها نمیبینی
تو تنهایی! فقط تنهایی خود را نمیبینی
رفیقا! شادمانی های عالم جاودانی نیست
مگر اندوه را در خندۀ گل ها نمیبینی
اگر نامی ز خسرو ماند از افسون شیرین بود
به غیر از عشق اکسیری در این دنیا نمیبینی
کجا این حسن بیاندازه در تصویر میگنجد
تو از عکس خودت زیباتری اما نمیبینی
به جای دیدن آیینه ها در چشم ما بنگر
بدی از چشم خود میبینی و از ما نمیبینی
شدی در چشم هایش خیره ای دل، سادگی کردی
از این پس هیچکس را غیر از او زیبا نمیبینی
- فاضل نظری
یعنی بندازمش دور تا بتونم یه امسالو درس بخونم مثل آدم و فرهنگیانو قبول بشم.
واقعا نمیدونم چه اتفاقی افتاد ولی توی هر موضوعی به هر دری که زدم بسته بود
فقط خستهم از تمام این شرایط و واقعا دیگه از زندگیِ بیروحم داره بدم میاد.
هیچی، واقعا هیچی نیست که بخوام دلمو بهش خوش کنم بگم بخاطر این هم که شده یکم خوشحال باش یکم به خودت انرژی بده...
فقط منم و کنج تنگم و خستگیها و غمهایی که حتی از دیوارای دور و برم میریزن رو سرم..
واقعا نیاز دارم یه ریکاوری کنم از همه چیز. ولی هی هرچی جلوتر میرم بیشتر همه چی تلنبار میشه فقط.