واقعا نمیدونم چه اتفاقی افتاد ولی توی هر موضوعی به هر دری که زدم بسته بود
فقط خستهم از تمام این شرایط و واقعا دیگه از زندگیِ بیروحم داره بدم میاد.
هیچی، واقعا هیچی نیست که بخوام دلمو بهش خوش کنم بگم بخاطر این هم که شده یکم خوشحال باش یکم به خودت انرژی بده...
فقط منم و کنج تنگم و خستگیها و غمهایی که حتی از دیوارای دور و برم میریزن رو سرم..
واقعا نیاز دارم یه ریکاوری کنم از همه چیز. ولی هی هرچی جلوتر میرم بیشتر همه چی تلنبار میشه فقط.
دلم میخواد گریه کنم ولی دیگه از مرحله بغض جلوتر نمیرم، یعنی نمیتونم برم...کلا اصلا انگار توانایی گریه کردنم رو هم از دست دادم..
فقط بغض میکنم، تا مرز خفگی میرم...یه قطره اشک میاد...و بعد تمام...هیچی...و هیچ بار خالی نمیشه که هیچ، تازه اضافه هم میشه..
والا من آدم سالمی بودم کنکور هم روانیم کرد هم پیرم کرد هم مریضم کرد. واسه همینم نمیخواستم دوباره یه سال دیگه هم تجربهش کنم..