هدایت شده از White Butterflies
آنگاه که اهریمن غفلت بر روح آدمی چنگ میاندازد، گویی سدی از تماشای نور شکسته و سیلاب سرخ بیهویتی، تمام حرمت کلمات را در کام خویش میبلعد. در آن مسلخ بینام و نشان، هر چه بر زمین میافتد نه تنی بیجان، که آیینهی خرد بشری است که در زنگار انتقام، هزارپاره گشته است. ما در این ظلمت مطلق، خود را با خنجرهای برادرکشی سلاخی میکنیم تا شاید در تماشای مرگ خویش، معنای گمشدهی "بودن" را در ویرانههای وجدان بازیابیم. چه بسا که سعادت، تنها آنسوی این جنون سرد نهفته باشد که اکنون زیر چکمههای کینه، دفن شده است.
واقعا دلم میخواد دوباره متن بنویسم مثل قبل...نمیتونم این حجم از خشکی قلمم رو تحمل کنم...
با اینکه خیلی عمیق و قشنگ بودن. ولی خب خیالات واهی پشتش واقعا...نمیدونم...الان که بهشون فکر میکنم دلم میخواد خودمو از ارتفاع پرت کنم پایین.