وای دیروز. مامانم کرد تو پاچه ما که کتابخونهی تو اتاق پذیرایی رو ببریم تو اتاق خواب خودشون که بتونیم تو پذیرایی یکم تغییرات بدیم. بعد من شونصددد بار گفتم مادر من این تو اتاق اونطوری که میخوای بچینی جا نمیشه! هی گفت نه میشه حالا تو بیا بریم بیاریم. بخدا که ما سه ساعت با مشقت کتابخونه رو کللللی راه بردیم تا رسوندیمش به جایی که باید. بعد چی؟؟ کلا شاید یک سانتی متر!! یک سانتی متر، اگه تخت خوابشون یک سانتی متر عرضش کمتر بود این کتابخونه جا میشد!😭😂
صد بار هی جا به جا کردم هی کتابخونه رو بردم اونطرف تر که ببینم جا میشه یا نه و نشد. میگم آخه ماماااااااان😭😭 پدر ما دراومد تا اینو بیاریم اینجا حالا الان جاش نمیشهههه😭😭
و خب...هیچی دیگه حالا هنوزم کتابخونه تو اتاقشون و خب چندین بار دیگه برای چندین تا چیز دیگه گفتم اینا اینطوری که شما میگی چا نمیشن و جا براشون نیست و اون هی گفت نه و خب اوضاعی داشتیم دیروز😂
زهرا نشسته بود اون وسط به بحث من و مامانم میخندید🤡
یعنی کنکور تموم شه فقط...
کل زندگیمو مختل کردم برا کنکور. بعد آخه کاش حداقل درست درمون درس میخوندم. اصن وضعیت عجیبی دارم و هراس خیلی زیاد از اینکه یه وقت خراب کنم...👀
بعد قسمت ترسناکش اینجاست که آدم با خودش میگه نه دیگه دوبار تا حالا سر جلسه رفتم و دیگه براش استرس ندارم. بعد همچنان:
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
به پای نوشته های زیبای شما که نمیرسه😭
ایوای نفرماییددد!
ما که دیگه انگار قلممون گممون کرده...😔 نوشتن شده جز برنامههای دور آینده...
شما بنویسید ما فیض ببریم بانو(:
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
میخوام وقتی کنکور دادم و از این شرایط رقتبار بیرون اومدم اسم اینجا رو عوض کنم و دوباره بذارم noveri
به لحظات ملکوتی نووریا نزدیک تر میشویم...