روزی که دل به او بستم ، نوری در وجودِ من روشن شد ، که باعث میشد سرتاسرِ روحِ من بدرخشد .
او در قلبِ من میتابید ، و وجودِ من را با زیباییِ خود پُر میکرد ؛ من عشقِ او را همچون طلوعی برای غروبِ زندگیام دیدم ، در زمانی که سیاهترین شبهایم طی میشد ، او برای من روز بود ، آفتابی ، پر از رنگ و زیبایی .
اما وقتی او را از دست دادم .. رو به سیاهی رفتم . و برای بارِ دیگر ، روزی برایم وجود نداشت ؛
شعلهی عشقِ او ، به ندرت در دلم خاموش نشد ، زیرا زمانی که از چشمِ من افتاد ، او را در درونم کُشتم ، من تفنگ را به سمتِ عزیزترین فردِ زندگیام گرفتم و دستهای سردم را ، که روزی با دستهای او گرم میشد ، روی ماشه گذاشتم ، و همه چیز را تمام کردم . اما باز هم او در قلبِ من میتابید ، زیرا اولین و تنها خورشیدِ من بود که شبهایم را تبدیل به روز کرد ، و با اینکه سعی کردم او را از دلم پاک کنم ، همچنان همانند نور ، میدرخشید .
نیاز به دعوا نبود ، وقتی میتونستی با یه درکِت میکنم منو آروم کنی ، ولی اینکارو نکردی .
بعضی وقتا یه آدم فکر میکنه خیلی تنهاست ، کسی رو نداره ، و کسی دوستش نداره .
اما همون آدمِ تنها گاهی اوقات ممکنه بیخبر باشه از اینکه ، چقدر آدم تو لحظاتِ مختلف بهش فکر کردن ، چقدر ممکنه با خودشون گفته باشن از اینکه تو زندگیشون هستی خوشحالن ، بارها ممکنه تو دلشون بهت ابرازِ علاقه کرده باشن و به زبون نیورده باشن ، با عشق نگاهت کنن و برات کارهایی رو انجام بدن که تو از اونها خوشحال میشی .
اما من .. من کسی بودم که چیزی جز مزاحمت برای آدمهای اطرافش نداشت ، و کسی به فکرش نبود ، هیچکس از تهِ قلبش دوستش نداشت ، و همه رو آزار میداد ، متاسفانه من جزوِ اون یه درصد آدمهای تنها بودم که آدم دور و برش زیاد بود ، اما واقعا تنها بود .
کاش سعی کنیم تو زندگی تبدیل به آدمی بشیم که درعینِ مهربون بودنش ، بتونه از آسیبهایی که ممکنه بهش زده بشه خودش رو حفظ کنه .
کاش بتونیم آدمی باشیم که غرور رو کنار میذاره و میشه یه آدمِ دوستداشتنی ، میشه همون کسی که بقیه عاشقِ نشست و برخاست با اون فرد هستن .
من همیشه تلاش کردم ، سعی کردم برای بهتر بودن ، بهتر شدن ؛ کسی که به نقطه ضعفهاش غلبه میکنه و تبدیل به فردِ بهتری برای خودش و اطرافیانش میشه .
اما افکار همیشه بر من پیروز بودن ، به من و احساساتِ مثبت ، به من و تمامِ انرژیِ خوبم ، به حس و حالِ قشنگی که میشد باهاش روزم و بسازم ، اما اون همیشه مانعش شد .
من افکارم رو بزرگ و بزرگتر کردم ، برای خودم ازش یه غولِ بزرگ ساختم که فقط با دیدنش بیشتر از خودم بیخود میشم ، بیشتر کنترلم رو از دست میدم و اجازه میدم فکرها بر من چیره بشن .
افکارِ من باعث شدن ، حتی تو لحظاتِ خوب ، منفیبین باشم ، و بیشتر و بیشتر تو خودم فرو برم ، بهطوری که تو شلوغیِ اطرافم ، من با خودم و فکرهام تنها باشم .