داشتم فکر میکردم یک رابطه رو چه چیزی زنده نگه میداره؟!
و فکر کردم صحبت کردن!
و صحبت کردن این نیست که بگی خوبم تو چطوری؟!
مرسی و ناهار فلان چیزو خوردم!
صحبت کردن یعنی بگی حالم بخاطر فلان چیز خوب نیست!
یعنی بگی اومدم نشستم فلان جا مشغول نوشتنم
یعنی بگی دوست دارم اما احتیاج به یک ساعت خلوت دارم!
یعنی بگی من خیلی تلاش کردم و خستهام و میشه امروز رو
تو به جای هر دوتامون هندل کنی؟!
صحبت کردن یعنی از هر چی سیاهه، از هر چی بده یا خوبه توی مغزت صحبت کنی!
صحبت کردن یعنی صادقانه از حالت، کارات و ترسات صحبت کنی
و اینجاست که میتونی ببینی آدمی که کنارته چه قدر میتونه همراهت باشه یا به مرزهای تنهاییت نفوذ میکنه 💗🥲
ــ جهتدلتنگی؛
پشت پنجرهی باران خوردهیِ خانهی شماره هفتاد و سه مینشینم
دستی بر سر و روی برگ انجیریِ زرد شدهی گوشهی میز میکشم
دیوان ابتهاج را باز میکنم :
‹ من آن ابرم که میخواهد ببارد
دلِ تنگم هوای گریه دارد ›
سیاهچالِ خالی سمت چپ سینهام برایت تیر میکشد
دچار حزنِ مبارکی هستم که توان نوشتن را از قلمم ربوده
کلماتی که برایت ننوشتهام سنگ شدهاند و جلوی چشمهی اشکهایم را گرفتهاند ..
نه میتوانم بسرایمت ، نه میتوانم بگریمت . .
دارم تمام میشوم و کسی عین خیالش نیست 🚶🏻♀️
یه جا خدا در نهایت همدردی میگه:
وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ
یعنی
«و ما میدانیم سینهات تنگ میشود از آنچه میگویند..»
یعنی اون لحظه هم که دلت از همه ی آدما میگیره خدا حسش میکنه وهواتو داره...
براي ديگران بودی برای دیگران ماندی ،
و من با بغض ميگويم: ‹ خلایق هر چه لایق را! ›
میلاد میرزایی .