ــ جهتدلتنگی؛
پشت پنجرهی باران خوردهیِ خانهی شماره هفتاد و سه مینشینم
دستی بر سر و روی برگ انجیریِ زرد شدهی گوشهی میز میکشم
دیوان ابتهاج را باز میکنم :
‹ من آن ابرم که میخواهد ببارد
دلِ تنگم هوای گریه دارد ›
سیاهچالِ خالی سمت چپ سینهام برایت تیر میکشد
دچار حزنِ مبارکی هستم که توان نوشتن را از قلمم ربوده
کلماتی که برایت ننوشتهام سنگ شدهاند و جلوی چشمهی اشکهایم را گرفتهاند ..
نه میتوانم بسرایمت ، نه میتوانم بگریمت . .
دارم تمام میشوم و کسی عین خیالش نیست 🚶🏻♀️
یه جا خدا در نهایت همدردی میگه:
وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ
یعنی
«و ما میدانیم سینهات تنگ میشود از آنچه میگویند..»
یعنی اون لحظه هم که دلت از همه ی آدما میگیره خدا حسش میکنه وهواتو داره...
براي ديگران بودی برای دیگران ماندی ،
و من با بغض ميگويم: ‹ خلایق هر چه لایق را! ›
میلاد میرزایی .