یه حس خیلی خیلی عجیبی داشت چون قرار بود وارد یه فضای جدید میشدم که تقریبا نا اشنا بودم.
ولی سعی کردم باهاش کنار بیام.
صبحونه رو توی حیاط مدرسه خوردیم و بعد کلاسمونو پیدا کردیم که در حین پیدا کردن کلاسمون ،رفتیم طبقه سوم که اصلا نمیتونم بگم چقدر ناز بودددد🤏🏻✨ پر از طراحی های گوگولی لباس که اصلا وای.
بعد هم که یه زنگ ادبیات داشتیم و دبیرش خیلی🛐بود.
و بلند میشدیم و خودمونو معرفی میکردیم و با اینکه همیشه از اینکار خجالت میکشیدم ولی خیلیییی باحال بود چون تقریبا همه کلاس شبیه هم بودیم،همه عاشق نقاشی و کتاب و اهنگ و فیلم و آشپزی و خیاطی.
و هرکی با اونی که حس میکرد شبیهشه کلی حرف میزد.
امیدوارم که اینشکلی بمونه.