حق با تو بود مامان؛
هیچ کس قرار نیست به موقع برسه
منتظر موندن برای معجزه فقط وقت تلف کردنه.
معجزه اومدنی نیست،ساختنیه.
باید به دویدن ادامه بدم،
موقع غرق شدن باید به شنا کردن ادامه بدم،
باید یادبگیرم برای خودم غذاهای موردعلاقم رو بپزم،
وقتی دردام زیاد میشه و غیرقابل تحمل باید نفس عمیق بکشم،
باید چشمامو ببندم و به تصور کردن آینده ای بهتر ادامه بدم،
وقتی شکست خوردم باید خودم بلندشم و دلیلی باشم برای ادامه دادن،
باید یادبگیرم چجوری به بهترین شکل خودم رو دوست داشته باشم حتی توی اوج تنفر و خشم،
باید یادبگیرم چجوری خودم رو خوشحال کنم، دقیقا زمانی که دیگه چیزی برای خوشحالی وجود نداره.
باید قوی بمونم،
نمیخواستم وجود داشته باشم
اما حالا که وجود دارم فکر کنم باید هرجور شده انجامش بدم.
گفت خب ایراد تو چیست؟ گفتم زیاد فکر میکنم، خیلی، بینهایت، به هر چیز مسخرهای بارها و بارها، مخصوصا اگر برایم زیاد اهمیت داشته باشد، درون خود میریزم و بدتر از همه نمیتوانم هیچکدام از اینها را بگویم، و در نهایت میدانم همین نابودم میکند.