رفت خیابون ، برنگشت ...
رفت مدرسه ، برنگشت ...
رفت سربازی ، برنگشت ...
از کتاب تاریخ ، نسل ما خون میچکد....
نمیداند
بر این جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون
که ره گم میکند در خون
ازین پس ، ماتم نان میکند بیداد
نمیداند
زمینی را که با خون آبیاری میکند
گندم نخواهد داد!
‘میخواستم به تو بگویم که به جز تو
از همه نا امید گشته ام و میترسم از همه.
اما پیش از آن که به تو بگویم
تو نیز نا امیدم کرده ای.
محمود درویش’