نمیداند
بر این جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون
که ره گم میکند در خون
ازین پس ، ماتم نان میکند بیداد
نمیداند
زمینی را که با خون آبیاری میکند
گندم نخواهد داد!
‘میخواستم به تو بگویم که به جز تو
از همه نا امید گشته ام و میترسم از همه.
اما پیش از آن که به تو بگویم
تو نیز نا امیدم کرده ای.
محمود درویش’
«کلمات، تنها پلهایی هستند که از میانِ ویرانههایِ دلِ ما، به سویِ دیگر میگذرند. بیا در این هبوط، با هم عبور کنیم.» 🥀
«همه میترسند از سقوط، اما هیچکس نمیگوید که در میانهی سقوط، آزادیِ عجیبی هست. آزادی از ترس، آزادی از وزنِ کلمات، و آزادی از چشمها. هبوط، یعنی بازگشت به ریشهها.» 🌪️