رفت روی تخت و خوابید. غمش هم جای دیگری نداشت برود، کنارش دراز کشید و سپس باهم به سقف زل زدند ٌخاطرات همچون واگن های قطار جلوی چشمشان حرکت میکردند!
ما همانند شیشه بودیم ؛
اگر پاکمان میکردند می درخشیدیم،
اما آنها شکستند و ماهم بریدیم...