بنظر میرسید ارزش زیادی برای چیزی قائل است
که در کنه دلش نهفته بود.
📚 کوکـورو
°
°
@naahiit
سالهاست منتظرِ آمدنِ روزهایِ بهترم؛
ولی نمیدانم چرا هنوز دیروزها بهترند!
°
°
@naahiit
امروز که گوشهای از چهارچوب در ایستاد و
رسیدنم را با لبخند خوشآمد گفتُ
بعدش گرمای راه را با سرمایِ شربت آبلیمویی تازه
از جگرم شست،
خدا بود که باهام به مهربانی تا کرد..
°
°
@naahiit
• زندگی رضایت بخشه تا وقتی بابا پایِ حرفات میشینه
و مامان باهات حرف میزنه..
• گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع؛
سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش
آرزوست و دیشب بود که دیدم این مرد،
یکی از آرزوهایَم را پوشیده!
°
°
@naahiit
باز هم بخوانَم عـلـی..
که دنیا سخت میگیرد و دلتنگی ها شدت.
تا آن روز، همچنان دل،
گره خورده به شاخههایِ انگورِ ضریحت روزگار میگذراند..
°
°
@naahiit
جایی نزدیکی عمودِ ۹۱۹ نشستهام؛ در گرمای آفتاب.
باید لختی تنها میشدم و حرفهایم را به حسین میگفتم!
به دیدار که برسد همهاش فراموشم میشود و
به نگاه کردنی، خداحافظی میرسد ..
°
°
@naahiit
اینجا اشک که میریزی
دست حسین را برایِ پاک کردنش
از گونهات حس میکنی!
°
°
@naahiit
امروز عمه رفت؛
و حالا حتما کنارِ پدرش آقا سِد مصطفی،
دارد خاطرهی صبرِ مکررش را بازگو میکند.
عمو مختار هم کنارشان است. مطمئنم.
عمو آرام نشسته و عمه دستش را محکم میفشارد.
دلتنگ است. خیلی دلتنگ است.
آنطرفِ دنیا آدمهای عزیزی دارد که خیلی سال است،
دیدارشان به تعویق افتاده!
اما عمه جان
به مادربزرگم که رسیدید محکم بغلش کنید،
ببوسیدش و بهش بگویید:
دنیا برایم تنگ شدهاست از وقتی نیست
تا باهم قرآن تمرین کنیم.
°
°
@naahiit