eitaa logo
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
822 دنبال‌کننده
95 عکس
2 ویدیو
1 فایل
" النَّـحیط " همان بغضِ فروخورده ایست، که اجازه‌اش ندادی اشک شود. • از همه چیز نوشتم؛ چون ذهن و دست‌هایَم کلمه را زودتر حس کردند.
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌هایِ روشنِ عزیزم .‌. برای دوباره و چندباره خوندنت، بینِ انبوهِ کتاب‌های نخونده، زمان می‌طلبم! که شیرین، با ادبیات جذاب و تصویر سازیِ قوی بودی، و عاشقانه‌‌ی غم‌بارت تو سکوتِ خونه، عجیب تحتِ تاثیرم قرارداد.. ° ° @naahiit
• دندون، دندون‌پزشکی و دکتر دندون پزشک از سری دور هایِ باطلِ بی انتهاییِ که امیدوارم هیچوقت توش نیفتید ..
من راه‌های زیادی که نه اما راه‌هایِ تقریبا زیادی رو نصفه رفتم، بیهوده‌ دیدم و برگشتم؛ پس در نهایت به این رسیدم که آشپزی تنها راهی بود که منو از عصبانیت دور کرد.. درست وقتی فلفل دلمه خورد کردم و پیاز تفت دادم! ° ° @naahiit
دوست داشتم امشب همون شبی بود که امتحانِ سنگینِ فردا با استادِ بی‌منطقم، نمی‌ذاشت بخوابم.. همون شبی که کلی مهمون داشتیم و حالا تازه رفته بودن. همون شبی که تنها تو اتاق نشسته بودم، جلوم پیشدستیِ خیار، شلیل و شیرینی بود، منتظر بودم کتری جوش بیاد، چایی بریزم و حساب کنم چند صفحه مونده و چقدر می‌تونم بخونم .. ° ° @naahiit
فردا روزی که مُردم، خدا نشانم می‌دهد پشتِ همه‌ی آن درهایی را که سماجتم بازشان کرد‌ و بهتر بود اگر باز نمی‌شدند .. ° ° @naahiit
بله، به تو احتیاج دارم؛ زیرا تو‌ تنها کسی هستی که می‌توانم درمورد رنگِ یک ابر با او صحبت کنم. ولادیمیر ناباکوف ° ° @naahiit
به دشت فکر میکردم، به بلندای درخت‌ها، خانه‌هایی که کنار هم سر خم کرده‌اند، ابر‌ها و نوری که به آسمان پاشیده بود. به تو هم فکر کردم تویی که جایی میانِ آخرینِ گلبرگِ سرخِ دشت گم شدی و بودنت خاطره‌ای شد شیرین.. ° ° @naahiit
• خدا جای حق نشسته‌ ..
برای من شاید بزرگ شدن همون وقتایی بود که خواستم چیزی بگم اما بهتر بود نگم و پایِ سینک حرفامو بشورم ! ° ° @naahiit
ـ پس از یک عمر دوری دیدَمت با دیگری ای دوست مرا نشناختی؟ باشد، تو را نشناختم من هم .. فاضل نظری
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
•تا ابد و تا همیشه برایِ هرروزِ پاییز•
اینطور که یه فلش به شقیقه‌ی سمتِ راستم وصل میشه و همه‌ی تصاویر درست مثلِ یه ویدئوی چهار دیقه و سی‌ونه ثانیه‌ای پخش میشه! من صندلیِ عقب کنارِ پنجره نشستم. بابا می‌رونه‌ و به این‌ موزیک که رسید صدارو زیاد کرده. مامان ساکت نشسته و حانیه سرش به پنجره‌ی کناریش تکیه‌ داده شده، ترجیحا حوالیِ دو تا چهارِ عصره و ما مسیرِ پُر پیچ و خمِ کنارِ کیمه‌ی باباجون و زمینِ سبزشو میگذرونیم اینجاست که من بیادِ مامانجون بلند می‌خونم: نمیدونی بعدِ رفتنت چی شد!‌ حتی آسمون ابری شد می‌دونم برنمی‌گردی ولی خب ای‌کاش می‌شد.. ° ° @naahiit