النَّــحیط | فاطمه کاشانی
شاید یه روزی، تو یکی از شبای اکتبر.. عربیات ° ° @naahiit
یه روزی مثلِ امروز تو دو سالِ گذشته ..
روزی که سرچشمهی اشک، خون و شجاعتِ مقاومت شد!
°
°
@naahiit
خیلی خوب است
که هنوز هم درختِ انار ایستاده و زندگی میکند؛
که برگهای نارنجی و زردش را میبینم؛
که شاخهی پُربارِ انگورِ همسایه به دیوار آویزان است و
مامان کیکِ سادهای پخته، چای دارد دم میکشد و
جایِ خاطراتِ آبنباتگونهی دور، خالیست!
°
°
@naahiit
احتمالا توهم این تجربه را داشتهای که
جایی که به دنیا میآیی، رنگ آسمانش فرق دارد و
حتی بوی خاکش خاص است و
آنجا خاطرات پدر و مادرت شناورند.
📚کوکورو
°
°
@naahiit
_ چقدر سخت است حالِ عاشقی که نمیداند
محبوبش نیز، هوای او را دارد یا نه؟
شهید سید مجتبی علمدار
خوب بود اگر احوالِ گرفتهی جمعه،
در همهی روزهایِ هفته که تو را نداشت، نمایان بود.
چه آدمهای به خودمشغولِ دنیا زدهای هستیم
که هستی و ندیدنت درد که نه،
عادتِ معمولِ به چشم نیامدهی زندگیهامان شده ..
°
°
@naahiit
معمولی باشید و
معمولی بودنتان را نمایش دهید.
بگذارید هنوز هم کیکِ ساده و کوچکِ پشتِ قفسهی شیشهایِ قنادی، زیباترین دلخوشی بنظر برسد و
هدیهها نه در جعبههای کادویی که کاغذ پیچ شده باشند.
بگذارید همهچیز ساده باشد و شما
بدونِ فینگرفود، آیفون۱۷، غافلگیریهای بهروز شده و
و بارگذاریِ آنها در صفحات مجازی،
هنوز هم آدمِ راضی و خوشحالی بنظر برسید!
°
°
@naahiit