برای من که نصفِ بیشتر روزم تو مترو میگذشت،
روزهای تقریبا زیادی میشد که تجربهاش نمیکردم، تا امروز!
احساس غریبی داشتم با خانومی که
لاکِ آلمانیِ اورجینال رو فقط صد تومن میفروخت و
عجیب تر اینکه همین امروز، با این قیمت،
داشت بهمون لطف میکرد!
یاد حرفِ یه دوستی افتادم که میگفت:
داریم تو حبابی از دروغ زندگی میکنیم.
°
°
@naahiit
رفتنِ همون یکی دوتا آدم از زندگیامون، شاید
اون رزقی بود که خدا برامون در نظر داشت.
°
°
@naahiit
متاسفانه از آن دسته آدمها بودم که
حرفها را همان اول نمیزدم؛
لطمههای بدی هم بهواسطهاش خوردم.
اما درست نمیشدم. نمیتوانستم. کلمه در دهانم نه،
که در ذهنم میچرخید و هی تکرار میشد..
°
°
@naahiit
• تمام بوسههای جهان را پایِ این نامه میگذارم؛
شببهخیر عزیزم ..
شکر و سپاس مختص خداییست که
اتفاق ها را چید تا از روزمرگی نجات پیدا کنیم!
°
°
@naahiit
• هرکسی از یار چیزی خواست هنگامِ وصال
من به محضِ دیدنِ او، خاطرش را خواستم..
همین حالا یه پست دیدم تو اینستاگرام
نوشته بود:
زیاد فکر نکن؛ بلکه زیاد استغفار کن
زیرا خداوند با استغفار درهایی را میگشاید که
فکر کردن گشوده نمیشوند.
خطاب به من
و همهی شمایی که شاید مثلِ من
درگیرِ فکرهای مکررید ..
°
°
@naahiit
همهی خوبیِ دنیا به اینه که
خدا همشو میبینه..
همون خدایی که جگرگوشهی عزیزکردهش رو
تنها و دلتنگ بینِ گرمایِ صحرایِ کربلا دید!
°
°
@naahiit
محضرِ صالحبنموسی نشستهام.
هوا، لپهای سفیدی دارد خنک، نرم و بسیار بوسیدنی.
جایِ شما خالی وقتی که
پیرمردِ سرحالی را دیدم
تکه نانِ از گوشهوکنار کندهشدهاش را
در نایلونی سفید رنگ پیچیده بود و سر به زیر،
سلانه سلانه قدم میزد.
چیزهایی به خدا میگفت؛ نه زمزمه گونه که بلند.
از جملاتش چیزی فهمیدم؟ نه!
اما حاضر بودم پول هنگفتی بدهم و احوالش را بخرم.
خدا رفیقِ خوبی بود برایش ..
°
°
@naahiit