رفتنِ همون یکی دوتا آدم از زندگیامون، شاید
اون رزقی بود که خدا برامون در نظر داشت.
°
°
@naahiit
متاسفانه از آن دسته آدمها بودم که
حرفها را همان اول نمیزدم؛
لطمههای بدی هم بهواسطهاش خوردم.
اما درست نمیشدم. نمیتوانستم. کلمه در دهانم نه،
که در ذهنم میچرخید و هی تکرار میشد..
°
°
@naahiit
• تمام بوسههای جهان را پایِ این نامه میگذارم؛
شببهخیر عزیزم ..
شکر و سپاس مختص خداییست که
اتفاق ها را چید تا از روزمرگی نجات پیدا کنیم!
°
°
@naahiit
• هرکسی از یار چیزی خواست هنگامِ وصال
من به محضِ دیدنِ او، خاطرش را خواستم..
همین حالا یه پست دیدم تو اینستاگرام
نوشته بود:
زیاد فکر نکن؛ بلکه زیاد استغفار کن
زیرا خداوند با استغفار درهایی را میگشاید که
فکر کردن گشوده نمیشوند.
خطاب به من
و همهی شمایی که شاید مثلِ من
درگیرِ فکرهای مکررید ..
°
°
@naahiit
همهی خوبیِ دنیا به اینه که
خدا همشو میبینه..
همون خدایی که جگرگوشهی عزیزکردهش رو
تنها و دلتنگ بینِ گرمایِ صحرایِ کربلا دید!
°
°
@naahiit
محضرِ صالحبنموسی نشستهام.
هوا، لپهای سفیدی دارد خنک، نرم و بسیار بوسیدنی.
جایِ شما خالی وقتی که
پیرمردِ سرحالی را دیدم
تکه نانِ از گوشهوکنار کندهشدهاش را
در نایلونی سفید رنگ پیچیده بود و سر به زیر،
سلانه سلانه قدم میزد.
چیزهایی به خدا میگفت؛ نه زمزمه گونه که بلند.
از جملاتش چیزی فهمیدم؟ نه!
اما حاضر بودم پول هنگفتی بدهم و احوالش را بخرم.
خدا رفیقِ خوبی بود برایش ..
°
°
@naahiit
تو نعمت بودی؛
خدا با تو آزمایشم کرد و دربارهات از من سوال پرسید!
°
°
@naahiit