اونچه که با چشمها گفته شدن، فراموش نمیشن ..
عربیات
°
°
@naahiit
• وقتی به سمت تو میآمدم،
هرگز فکر نمیکردم که
قرار است شکسته تر از قبل برگردم به تنهاییام ..
_ حق با تو بود پاتریک
درک شدن لذتیه که خیلی دست کم گرفته شده..
از سریال روانکاو
°
°
@naahiit
زود گذشت ..
و از همهی روزهایی که گذشت،
لبخندی دارم که تا همیشه
بوی چوب و دریا رو تو خودش بغل کرده ..
°
°
@naahiit
بعد مُـردن هم وقتِ رسیدن میـشه تازه،
کــفن که دستای منو بَـست،
دستِ تــو بازه ..
°
°
@naahiit
لختی کنارمان نشست،
چای نوشید و حرفهایش را پهن کرد.
دست زیر چانه بردیم و همهی چهرهاش را شنیدیم.
حرفها را جمع کردیم و در جیبِ یکی از همان
مانتوهایِ مخملِ شکلاتی رنگِ پاییز، چپاندیم،
نگهشان داشتیم و
یک زمستان، یک بهار و تابستان پِیاش را هم نگرفتیم؛
عاقبت امروز،
درست وقتی باز دوشادوش هم دورِ همان میز نشستیم،
چای نوشیدیم و از عطرِ هلاش گفتیم،
حرف هایش، کلمه کلمه، از جیبِ تکتکمان چکید!
روی زمینِ سرد ریخت و
فکر شد برای سکوت و خیره شدن به فنجان.
نبود خودش..!
°
°
@naahiit
بُرشهایی از کتابِ "دختر پیامبر"
اثر استاد محمدعلی جاودان
خوب و بهتر از خوبه اگر اختصاصاً
تو این شبها بخونیمش..
°
°
@naahiit