لختی کنارمان نشست،
چای نوشید و حرفهایش را پهن کرد.
دست زیر چانه بردیم و همهی چهرهاش را شنیدیم.
حرفها را جمع کردیم و در جیبِ یکی از همان
مانتوهایِ مخملِ شکلاتی رنگِ پاییز، چپاندیم،
نگهشان داشتیم و
یک زمستان، یک بهار و تابستان پِیاش را هم نگرفتیم؛
عاقبت امروز،
درست وقتی باز دوشادوش هم دورِ همان میز نشستیم،
چای نوشیدیم و از عطرِ هلاش گفتیم،
حرف هایش، کلمه کلمه، از جیبِ تکتکمان چکید!
روی زمینِ سرد ریخت و
فکر شد برای سکوت و خیره شدن به فنجان.
نبود خودش..!
°
°
@naahiit
بُرشهایی از کتابِ "دختر پیامبر"
اثر استاد محمدعلی جاودان
خوب و بهتر از خوبه اگر اختصاصاً
تو این شبها بخونیمش..
°
°
@naahiit
جبرئیل به پیامبراکرم عرض کرد:
بگو همه بیرون بروند، جز وصی ات علیﷺ.
فرمود: همه بروند جز امیرالمؤمنین،
فقط حضرت صدیقه بین پرده و درب ایستاد.
جبرئیل عرض کرد:
پروردگارت به تو سلام میرساند،
و میفرماید:
این مکتوب و وصیت همان مطلبی است
که قبلاً از تو تعهد گرفتیم،
و بر تو شرط کردیم.
مفصلهای پیامبر شروع به لرزیدن کرد.
وصیت را به امیرالمومنین داد،
و فرمود: آن را بخوان.
امیرالمؤمنین تک تک حروف آن را
خواندند.
پیامبر به امیرالمؤمنین فرمود:
این عهد خدا با من است که
من به تو رساندم و امانت را ادا کردم.
امیرالمؤمنین عرض کرد:
بله، پدر و مادرم فدای شما
شما رساندی و من
و همهی اعضای بدنم
بر این شهادت میدهیم.
بعد پیامبر به امیرالمؤمنین فرمود:
فهمیدی که چیست؟
ضمانت میکنی که پای آن بایستی؟!
من میخواهم در قیامت شهادت بدهم
که تو به این عهد وفا کردی.
_ بله، پدر و مادرم به فدای تو!
من حتماً به آن وفا میکنم.
پیامبر رو به جبرئیل و میکائیل و ملائکه کرد
و فرمود: که شما شاهد باشید.
امیرالمومنین در اینجا میفرماید:
[ قسم به خدایی که دانه را شکافت
و مردم را آفرید،
خودم شنیدم که جبرئیل
به پیغمبر عرض میکرد:
که به علیﷺ بگو:
حریم او هتک میشود!
و حریم هر مردی عیال و ناموس اوست،
و حریم امیرالمؤمنین،
ناموس خدا و پیامبر خداست.]
امیرالمومنین این را که شنید
از هوش رفت و با صورت به زمین خورد.
وقتی به هوش آمد، عرض کرد:
چشم! حتی اگر به حریمم
اهانت و جسارت شود، من صبر میکنم...
| کافی،جلد ۱،صفحه ۲۸۱
خدا دستهایی دارد که هنگامهی اشک، باران و
ترکِ نشسته روی قلب، پایین و پایینتر میرسند و
شانههایت را میگیرند ..
°
°
@naahiit
آیا واقعا ما ارزشش را داشتیم،
که خدا، حسینعلیهالسلام را
به خاطر هدایت ما، به قتلگاه بفرستد؟!
#اباعبدالله
"مردِ شیکپوشِ کاردرست"
قسمتِ دورافتادهی بیمروتی در ذهن هست که خیلی وقتها کاری به کارَت ندارد و حتی در مواقعِ لزوم هم خودش را جلو نمیکشد. ایستاده است گوشهای، کت و شلوار اتوخوردهی مرتبی به تن کردهاست، بعضا سیگاری کنج لب دارد و خوب، سر تا پایِ کلمات و عاطفهای که از ذهنت میگذرند را رَصد میکند!
مغرور است. خیلی مغرور.
سخاوت سرش نمیشود و مهربانی کنارش، واژهی دوری ..
با اینهمه استاد خبرهایست در برانگیختنِ احساساتِ کهنه، خاک گرفته و رنگ و رو رفتهی زندگیات.
همهی کلمات شاعرانه و خاطراتِ بغض آلود را به قلبت پمپاژ میکند و بعد از آن خود را کنار میکشد.
نمونهاش امروز،
درست وقتی نگینیهای ریزِ هویج را برای سسِ ماکارونی آماده میکردم؛ دستهایِ ظریف، چهرهی خستهی مهربان و صدایِ مادربزرگ به قلبم ریخت.
او همیشه کنارِ گوشت چرخکرده یکی دوتا هویج هم میگذاشت و سفارشمان میکرد ریزِ ریزش کنیم؛
من بعد از او، در هیچ ماکارونیای هویج ندیدم.
باور کردنیست؟
باور کردنیست که امروز یک هویج مرا به گریه انداخت؟
قسمتِ دورافتادهی بیمروت ذهن،
کارش را خوب بلد است..
•فاطمه کاشانی•
°
°
@naahiit