به خانهشان فکر میکنم.
به کاسهی آبِ کنجِ اتاق،
به شانهای که هنوز،
دو سه تار از موهای مادر بینِ رَجهایَش جا مانده،
به بستری که بویِ مادر را در خود حل کرده،
به حسینِ کوچک که سر رویِ همان بالش گذاشته،
به زینبِِ دلتنگ که گوشهی حیاط و کنارِ دیوارِ سوخته،
تکیه به پهلویِ پدر داده،
به حسن..
به دستهایِ خیلی کوچکش،
به موهای آشفته و چشمهایِ خستهاش
که زیرِِ طاق نشسته،
و مرور میکند خاطرهی روزی که مادر
راهِ خانه را گم کرده بود ..
°
°
@naahiit
کتابهای صوتی دستتو میگیرن؛
تو همهی اون وقتهایی که شاید
یه مشت حرف و فکرِ بی سر و ته همهی مغزتو بلعیده!
°
°
@naahiit
تو خوب باش.
دنیا زیاده چرک و لجن و بغضآلود هست؛
تو گره ننداز تو روزِ یه آدم؛
خدا تو صندوق اماناتش،
همهی لبخندایِ از سرِ ناچاریتو محفوظ داره!
°
°
@naahiit
قرار نیست همهچیز منطقی باشد؛
ما با احساسهایمان هست که زندهایم..
°
°
@naahiit
اینطوریه که تو بهشت؛
میری و جلویِ ویترینِ شیکترین شیرینیفروشی وایمیستی،
از خوشگلترین و خوشمزهترینهاش برمیداری؛
و با چشیدنِ طعمِ نرمِ هر یدونه از نون خامهایها،
نزدیکِ چهارصد و شصت و پنج کالری کم میکنی!
جالب نیست؟
°
°
@naahiit
خدایا من را ببخش
بخاطرِ هر گناهی که
کسی از بندگانت را
به آن سرزنش کردم.
از استغفاراتِ امیرالمؤمنین
°
°
@naahiit