• نان را اگر به قیمت خون و شرف دهند؛
خونِ جگر که هست، بگو نان نخواستیم!
قبلانم اینجوری بودم؟ خاطرم نیست!
که این تنها اسمش بزرگسالیه و شکنندهتر از روزهایِ بچگی میگذره؛ وگرنه یادِ چی میتونه موقعِ خوردنِ لقمههای نونتافتون تنگِ ارده شیره، به گریه بندازتم؟
°
°
@naahiit
جمعیتی بود امروز از
عزت، اقتدار، دلی سوخته و پایی استوار.
°
°
@naahiit
"جات خیلی خالیه"
که همهیِ زندگی همینه.
همین که حس کنن بودنِت بهتر بود.
°
°
@naahiit
ما باهم پدرکشتکی نداشتیم؛
اما رسانه خوب کارش را کرد.
مصداقِ این نیمچه مصرع که:
«هزار جهد بکردم که یارِ من باشی»
اما از آن قماش یارهایِ پیزوری، خشمگین و بزدل!
که به قول آقای مولایی طرفداریِ آن شاهبچه را بکنید و
ما را جانی و خونخوار بدانید!
عجیب نیست ولی..
چرا که رسانه با علی(ع) هم چنین کرد.
|فاطمه کاشانی|
°
°
@naahiit
_ اتفاقِ تو از همان اول نباید میافتاد
و حالا که افتاده است دیگر نمیتوان آن را پاک کرد،
یا فراموش کرد.
چند روایت معتبر/ مصطفی مستور
°
°
@naahiit
"وَ قالَ رَبُّکُم ادْعونـي أَستَجِب لَکُـم"
وقتی خودش گفته حرف داری بیا به من بزن
تو هی برو به بقیه بگو و از بقیه بخواه ..
ازت ناراحت میشه دیگه نمیشه؟
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
اون روز ازت نرگس گرفتم و نگاهِ طولانی. نگهت داشتم کنجِ قلبم، شاید برایِ چنین شبی که بخوام پیش علی
یادِ آن روز و آسمان ابری و حال ندارش،
چشمهای پراشکم و
لبخندهایت بخیر ..
°
°
@naahiit
"تکهکاغذِ دلهره مابینِ دستهایش"
صبح میشود و خداوند با آفتاب حالِ اضطرابم را میپرسد. من انگشتهایم را بهم میپیچم و به نورِ کف اتاق نگاه میکنم. آفتاب به شاخههایِ زاموفیلیا میرسد و من اعتراف میکنم.
اعتراف میکنم که میترسم.
هرچند که او خودش از قبل از همهی ماجرای پایاننامهام خبر داشته. زیاد باهاش صحبت میکردم؛
مانده بود همین مسئلهی ترس و نگرانیام از جلسهی دفاع، که حالا فرصتش پیش آمده. نمیدانست که میترسم. شاید هم میدانست ولی صلاح میدید به خودم بسپاردش؛ بهرحال گمان میکنم صحبت از درد، رنج، نگرانی و غمباد، تنها با او و برای اوست که ارزشش را دارد.
گفتم.
خیلی گفتم.
از دفاع. نگاه اساتید. کنایههای احتمالی. نگاههای اجمالی. گیرهایِ سهپیچِ زیربغلِ ماری. دستهای سردم. بی جربزگی و دستپاچگیام. عدمِ توانایی در عربی صحبت کردنم. پژوهشی که هنوز مانده و کلمهای ازش بینِ سفیدی کاغذ جای ندادهام. قفل شدن زبانم. گونههای گلانداخته و قلبم که جایی کنارِ صندلیِ داور در حالِ بال بال زدن است..
در هر حال او خداست و خدا بندهاش را خوب میشناسد.
همانطور که خداست و امروز
کنارِ آفتاب و عطرِ آرامِ روز،
گفت نترسم و کافیست آدرس، ساعت، تاریخ و روزِ جلسه را برایش رویِ تکه کاغذی بنویسم تا خود را زود کنارم برساند ..
|فاطمه کاشانی|
°
°
@naahiit