eitaa logo
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
823 دنبال‌کننده
95 عکس
2 ویدیو
1 فایل
" النَّـحیط " همان بغضِ فروخورده ایست، که اجازه‌اش ندادی اشک شود. • از همه چیز نوشتم؛ چون ذهن و دست‌هایَم کلمه را زودتر حس کردند.
مشاهده در ایتا
دانلود
• ای بی‌خبـر زِ لذتِ شُـربِ مُــدامِ مـا ..
• نان را اگر به قیمت خون و شرف دهند؛ خونِ جگر که هست، بگو نان نخواستیم!
قبلانم اینجوری بودم؟ خاطرم نیست! که این تنها اسمش بزرگسالیه و شکننده‌تر از روزهایِ بچگی می‌گذره؛ وگرنه یادِ چی می‌تونه موقعِ خوردنِ لقمه‌های نون‌تافتون تنگِ ارده‌ شیره، به گریه بندازتم؟ ° ° @naahiit
جمعیتی بود امروز از عزت، اقتدار، دلی سوخته و پایی استوار. ° ° @naahiit
"جات خیلی خالیه" که همه‌یِ زندگی همینه. همین که حس کنن بودنِت بهتر بود. ° ° @naahiit
ما باهم پدرکشتکی نداشتیم؛ اما رسانه خوب کارش را کرد. مصداقِ این نیمچه مصرع که: «هزار جهد بکردم که یارِ من باشی» اما از آن قماش یار‌هایِ پیزوری، خشمگین و بزدل! که به قول آقای مولایی طرفداریِ آن شاه‌بچه‌ را بکنید و ما را جانی و خونخوار بدانید! عجیب نیست ولی.. چرا که رسانه با علی(ع) هم چنین کرد. |فاطمه کاشانی| ° ° @naahiit
جمعه تمام شد نیامدی عزیز من .. ° ° @naahiit
_ اتفاقِ تو‌ از همان اول نباید می‌افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی‌توان آن را پاک کرد، یا فراموش کرد. چند روایت معتبر/ مصطفی مستور ° ° @naahiit
"وَ قالَ رَبُّکُم ادْعونـي أَستَجِب لَکُـم" وقتی خودش گفته حرف داری بیا به من بزن تو هی برو به بقیه بگو و از بقیه بخواه .. ازت ناراحت میشه دیگه نمیشه؟ ° ° @naahiit
"تکه‌کاغذِ دلهره مابینِ دست‌هایش" صبح می‌شود و خداوند با آفتاب حالِ اضطرابم را می‌پرسد. من انگشت‌هایم را بهم می‌پیچم و به نورِ کف اتاق نگاه می‌کنم.‌ آفتاب به شاخه‌هایِ زاموفیلیا می‌رسد و من اعتراف ‌می‌کنم. اعتراف می‌کنم که می‌ترسم. هرچند که او خودش از قبل از همه‌ی ماجرای پایان‌نامه‌ام خبر داشته. زیاد باهاش صحبت میکردم؛ مانده بود همین مسئله‌ی ترس و نگرانی‌ام از جلسه‌ی دفاع، که حالا فرصتش پیش آمده. نمی‌دانست که می‌ترسم. شاید هم می‌دانست ولی صلاح میدید به خودم بسپاردش؛ بهرحال گمان می‌کنم صحبت از درد، رنج، نگرانی و غمباد، تنها با او و برای اوست که ارزشش را دارد. گفتم. خیلی گفتم. از دفاع. نگاه اساتید. کنایه‌های احتمالی. نگاه‌های اجمالی. گیر‌هایِ سه‌پیچِ زیربغلِ ماری. دست‌های سردم. بی جربزگی و دستپاچگی‌ام. عدمِ توانایی در عربی صحبت کردنم. پژوهشی که هنوز مانده و کلمه‌ای ازش بینِ سفیدی کاغذ جای نداده‌ام. قفل شدن زبانم. گونه‌های گل‌انداخته و‌ قلبم که جایی کنارِ صندلیِ داور در حالِ بال بال زدن است.. در هر حال او خداست و خدا بنده‌اش را خوب می‌شناسد. همانطور که خداست و‌ امروز کنارِ آفتاب و عطرِ آرامِ روز، گفت نترسم و کافی‌ست آدرس، ساعت، تاریخ و روزِ جلسه را برایش رویِ تکه کاغذی بنویسم تا خود را زود کنارم برساند .. |فاطمه کاشانی| ° ° @naahiit