تو بودی و کلماتِ عزیزت؛
اگر نخواستم با کسی همکلام شوَم ..
°
°
@naahiit
_ و اگر کم توقع نبود
هر دوی ما سرنوشتی یکسان میداشتیم؛
چه او پیغمبر من میبود چه من خدای او میشدم.
و روزگار چه بازی بدی با ما داشت..
سالِ بلوا / عباس معروفی
°
°
@naahiit
• شبِ هشتمِ عزیزم ..
شبِ هشتمِ همیشه عزیزم ..
علــیاکبرِ دلبندم ..
• ای ماهِ من به نیزهی اعدا چه میکنی؟
آغوشِ ماست جایِ تو
آنجا چه میکنی؟
مدتیه که روزها و شبها و اوقات آدم؛
شده شبیهِ ریلهای چند ثانیهایه اینستاگرام.
کوتاه، گذرا و اغلب بیمحتوا.
اینجوری که به خودت میای و میگی: عه. شب شد که!
°
°
@naahiit
سراغی ازم میگرفتی؛
کتری را آب میکردی و دم کردن که نه،
خسته بودی!
از خودم میپرسیدی و بهت میگفتم از کابینتِ بالایِ اجاق، چایی کیسهای برداری و
بندازیاش در یکی از همان لیوانهای
دستهدارِ بلندِ شیشهای؛
میگفتی خواب به چشمهات رسیده و
تنها توانستهای چایِ بیچارهیِ خوشخاطرهای دستم بدهی!
قلبم را رقیق میکردی و
مرورِ هزاربارهی این پاراگراف هارا راحتتر.
همهی عشق بود همین اگر،
سری به شبهایم میزدی..
°
°
@naahiit