"غولِ بی شاخ و دم"
کنکور، خوابِ شیرینِ هفده هجده سالگی را از چشمهایم ربود؛ یکی درمیان دندانهای سیاه و خرابی داشت که وقتی حالم خیلی خوب بود، لبخندِ تحقیرآمیزی تحویلم دهد!
دلبستگیهایِ توخالیِ آنسالها را برایم حرام میکرد و شکلاتیترین سریالِ کرهای را، درام، جنایی و هیجان انگیز!
حالا چه بر سرِ آن کابوسها آمده؟ کجا رفتهاند وقتی دوباره امروز رو به همان پنجرهای که شبها بیدار میشدم و به عاقبتِ احتمالیِ تستهایِ غلط، فکر میکردم، نشستهام؟ دیگر چقدر مهم است نمرههایِ منفیِ تستهایِ نادرستم؟ زندگی دست زیرِ کاسهی اضطرابهایِ نوجوانیام زده و محتویاتش را رویِ زمین ریخته!
من تلاش کرده بودم و مهم بود هرآنچه قرار بود رخ بدهد.
که بازهم اگر برگردم، همهی ذهنم مابینِ وزنِ عروضیِ فلان شعر و لازمهی داشتنِ فلان رتبه برایِ دانشگاهِ ایکس میچرخد.
اقتضایِ روزگار است که نگرانیهایَت را هم بزند و هربار یکیشان را دستَت بدهد. تو بکوش و هرشب یکیشان را با خدا در میان بگذار..
•فاطمه کاشانی•
°
°
@naahiit
حسینِبنِعلیِ عزیزم..
دیگر عکسها جواب نیست؛ کاش آنجا کنارت بودم.
°
°
@naahiit
در دلِ هیچکس ندارم جای
آرزویِ هلاک را مانَم..
طالبِ آملی
°
°
@naahiit
جبرِ یقه خفه کنی دارد زندگی..
لبخند برایِ وقتهایی که چلانده شدهای از درد و
صبر برایِ وقتهایی که محرمی نیست.
°
°
@naahiit