eitaa logo
« ناجه »
182 دنبال‌کننده
129 عکس
2 ویدیو
0 فایل
در گویـش مـردمـان گیـلان، ناجه آرزو‌یــی‌ست ڪه به حسرت بدل شده. لکن اندکی امید تحقق در آن نهفته است. زیـنب کریمــی👇(یـک فقره مـادر تمـامـ وقت_ عضوی از مدرسه‌ی نویسندگی مبنا) @Zeinab_karimi_n
مشاهده در ایتا
دانلود
تو در جنگل‌های ورزقان، در نقطه صفر مرزی چه کار می‌کنی مرد؟ صندلی نهاد ریاست جمهوری خار داشت که پشت آن ننشستی تا این شب عیدی، پیام تبریک برای این و آن ارسال کنی؟ می‌خواستی مثلا بگویی مردمی هستی؟ خب سوار تویوتا لندکروز ضدگلوله می‌شدی و چند نفر آدم را پیدا می‌کردی و از بین‌شان ردی می‌شدی و صدای شاتر دوربین‌ها و تمام. به جهنم که پیرمرد روستای دیزج ملک از زمان رضاخان تا الان، یک فرماندار را از هم نزدیک ندیده. به جهنم که روستای کهنه‌لو به ورزقان یک جاده درست و حسابی ندارد. به جهنم که روستای کیغول یه درمانگاه ندارد و همین ماه پیش یک زن جوان، قبل از اینکه به زایشگاه شهرستان برسد، بچه‌اش سقط شد. اقلا یک جای نزدیک با دسترسی هموار می‌رفتی سید! عدل رفتی سراغ نقطه‌ای که کل مملکت بسیج شده‌اند برای پیدا کردنت؟ انصافت را شکر. می‌گویند آن‌جا باران گرفته. زیر باران دعا مستجاب است. دعا کن برای خودت دعا کن برای ما؛ پیرمرد روستای کهنه‌لو را که یادت نرفته؟ همان که هنوز یک فرماندار را هم از نزدیک ندیده؟ دعا کن سید! شب عید است... | @mabnaschoole |
هوالشهید... عادت ندارم صبح زود صبحانه بخورم. امروز ولی همان اول صبح چای دم کردم و سفره انداختم. می‌خواستم وانمود کنم یک روز کاملا عادی‌ست و خبرهای خوبی توی راه است.نبود ولی. خودم هم می‌دانستم. نشانه‌هایش داشتند از دیروز خودشان را به رخ می‌کشیدند و قلبم را مچاله می‌کردند. من اما نمی‌خواستم چیزی بشنوم.. منتظر بودم.. منتظر چه؟... نمی‌دانم.. از آن انتظارهای کشنده‌ و نفس‌گیری که تویش زمان هی کش می‌آید و دلت را هم می‌زند و آخرش تنها تو می‌مانی و سیلی محکم واقعیت. لقمه‌ی نان و پنیر هنوز توی دستم بود که بالاخره ساعت هشت آن نوار مشکی مرسوم، کنار صفحه‌ی تلویزیون جا خوش کرد و انتظار کشنده‌ی یک ملت تمام شد. نشانه‌ها بالاخره سیلی‌شان را زدند. جوری محکم که رد انگشت‌هایشان تا همین حالا هم روی صورتم می‌سوزد. مات و مبهوت چشم دوختم به آیه‌ی :اِنّا لِلّهِ پس‌زمینه‌ی تلویزیون و فکرم پر کشید تا خانه‌هایی که دیگر صدای گرم پدر تویشان نخواهد پیچید.حس کسی را داشتم که رها شده در حبابی بسته و جهان را به تماشا نشسته است. جهانی که دارد تمام زورش را می‌زند تا روز به روز سخت‌تر از قبل، کامش را زهر کند.درست مثل کسی که داغ عزیزانش را تازه باور کرده و رنج مصیبت مثل پیچکی سمج چسبیده به بندبند وجودش و خودش را بالا می‌کشد. بعدش من ماندم و بغضی که از دیشب چنگ انداخته بود به گلویم و حالا داشت گرم و دانه دانه از چشم‌هایم می‌چکید و البته یک آرزوی محال. این که چه می‌شد برای یکبار هم شده نشانه‌ها دروغ می‌گفتند؟ زینب کریمی.۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ @naajeh3
هوالمنتقم سلام نماز را می‌دهم و چادر گل‌دار را رها می‌کنم روی جانماز. حوصله جمع کردنش را ندارم. حوصله‌ی هیچ کاری را ندارم. سر می‌چرخانم سمت ساعت. صدرا کمی دیر کرده. می‌گذارمش به حساب ترافیک دم غروب و بارانی که چند روز است بی‌وقفه می‌بارد. ریحانه و حسین سر یک تکه کیک کشمشی افتاده‌اند دنبال هم. برای هزارمین بار در همین یک‌ روز. می‌خواهم جدایشان کنم که حواسم می‌رود پی فیلم غبارروبی شهید رئیسی از حرم امام رضا(ع). محمد حسین رد نگاهم را می‌گیرد و کشدار می‌گوید:" مامان؟". فوری جواب می‌دهم :"حال ندارم مامان جان...بعدا ". از دیروز تا همین حالا به اندازه‌ی چند واحد تاریخ سیاسی و تحلیلی انقلاب، به سوالاتش جواب داده‌ام. دلم فقط سکوت می‌خواهد و تنهایی. و اگر قسمت شد کمی اشک. نمی‌شود چرا؟ دل از تلویزیون می‌کنم تا فکری برای شام بچه‌ها کنم.کلید توی قفل می‌چرخد. صدراست. خسته، اخمو و متفکر. سلامم را سنگین جواب می‌دهد و خودش را ول می‌کند روی مبل. در جواب علامت سوال چهره‌ام می‌گوید :" کاش خدا به بعضیا یه کم عقل می‌داد" و بعد از "پوف" محکمی توی هوا، سکوت می‌کند. می‌شناسمش. عادت دارد اول قلاب حرف را بیندازد و منتظر بماند برای طعمه. منتظرش نمی‌گذارم، می‌پرسم:" چرا مامان جان،چی شده ؟" _ همش بهتون میگم‌ محیط کلاس زبانمون یه جوریه‌ها ...ببین ...امروز تو کلاس همه داشتن به هم تبریک می‌گفتن. اصلا یه پسره‌ واستاده بود دم در ساندیس پخش می‌کرد بین بچه‌ها.باورت می‌شه مامان؟ باورم می‌شود. صابونشان سال‌هاست که دارد به تنمان می‌خورد. صابون آدم‌هایی که مدعی‌اند دین‌شان انسانیت است اما بویی از انسانیت نبرده‌اند. همیشه در غم ملت شادند و در شادی‌اش غمگین. جوری که برای باخت تیم ملی جشن می‌گیرند و برای بردش عزا. همان‌ها که برای اغتشاش‌گر معاند توی زندان قصیده‌های جان‌سوز سر می‌دهند و کشته شدن امثال آرمان علی‌وردی کوچکترین اهمیتی برایشان ندارد‌. آدم‌های همیشه طلبکاری که عادت دارند سر بزنگاه‌‌های سخت، کشور را تنها بگذارند، اما به وقت مطالبه زبانشان دراز است و حتی انتخاب‌های هچل هفت خودشان را هم گردن نمی‌گیرند. آدم‌هایی پر از عقده و تناقض که از قضا در تربیت نسلی مثل خودشان موفق هم بوده‌اند. راستش دوست نداشتم دنیا این قدر زود تلخی‌هایش را برای پسرم رو کند. برای او که توی زندگی‌اش همیشه روراست بوده و عادت ندارد به این تناقض‌ها. _تو چیکار کردی مامان. ساندیسو برداشتی؟ _برداشتم. اما وقتی فهمیدم سرِ چیه، انداختمش تو سطل آشغال. با لبخند تاییدش می‌کنم :" کار خوبی کردی مامان جان.دمت گرم". شاید ایده‌آل من برخورد جدی‌تری باشد، اما همین که پسرم دارد بلد می‌شود جلوی کفتارها، توی سپاه بی‌طرف‌ها نباشد، دلم را گرم می‌کند به عاقبت به خیری‌اش زیر پرچم ارباب. زینب کریمی ۱ خرداد ۱۴۰۳ @naajeh3
هوالرحمان اصلا شما باید همینطور بیایی آقا جان. همینطور محکم و باصلابت. باید بیایی و بیاستی جلوی یک ملت که دو روز است دل‌هایشان را گرفته‌اند کف دست‌هایشان و بی‌قرار دویده‌اند دنبال تابوت خادمان شهیدشان. ملتی که هر چقدر اشک بریزند و کاسه‌ی چشم‌هایشان را پر و خالی کنند باز اشکی برای جوشیدن دارند و قلبی برای کنده شدن. ملتی که تا صدای گرم و پدرانه‌ی شما به گوششان نرسد، دلشان آرام نمی‌گیرد. خدا شما را برای ما حفظ کند که نفسمان بند است به نفستان و دلمان گرم است به سروری‌تان. @naajeh3 ۲ خرداد ۰۳
هوالمحبوب نوشتن شبیه پوست انداختن است. درد دارد. خیلی هم دارد. این را فقط کسی می‌فهمد که دردش را چشیده باشد. نوشتن درباره‌ی خود، اما از آن هم بدتر است. شبیه یک جور جراحیِ بدون بی‌هوشی‌ست. از قضا دکتر هم خودت هستی. لایه‌های درونی خودت را می‌شکافی و همچنان که از شدت درد و رنج دندان‌هایت را روی هم فشار می‌دهی، لبخندی عمیق از سر رضایت می‌زنی. چون داری لذت کشف و شهود مجدد خودت را تجربه می‌کنی. لذتی غریب که باعث می‌شود روزی هزاربار دعا کنی کاش خدا هیچ وقت شفایت ندهد... خرداد ۱۴۰۳ @naajeh3
هوالشافی دوستی دارم که چند روزیست روی تخت بیمارستان دارد با دردهایش می‌جنگد. با رنج‌هایی که سال‌هاست به دوش کشیده و هیچ وقت نخواسته برایمان شرح دهد. امروز خبر رسیده که حالش خوب نیست و خیلی محتاج دعاست. من از همان وقت که شنیده‌ام دست و دلم به هیچ کاری نرفته.کز کرده‌ام توی خودم و زل زده‌ام به صفحه‌ی گوشی، که در تمام این مدت تنها راه ارتباطی‌مان بوده. بعدش رفته‌ام سراغ صفحه‌ی چَتمان و هی پیام‌ها را بالا و پایین کرده‌ام. دنبال ردی بودم از خنده‌ها و شوخی‌هایش که مدت‌هاست کمرنگ شده. همه چیز ولی به طرزی باورنکردی غم داشت. حتی پیام‌ها و شکلک‌هایی که محض شوخی برای هم می‌فرستادیم. صفحه‌ی چتمان را می‌بندم. آنجا بدون خودش دلم را تفت می‌دهد. بچه‌ها توی گروه دوستی‌مان، سیل صلوات و دعا راه انداخته‌اند برای دوباره باز شدن چشم‌های قشنگش. برای دوباره دیدن پیام‌های نصفه‌نیمه‌ی شیطنت‌آمیزش توی گروه. ما همه امیدواریم دعاهایمان که دست به دست هم داده، زورش به دردهای رفیقمان برسد. مدیونتان می‌شوم اگر شما هم بر من و خانواده‌ی دل‌نگرانش منت بگذارید و دردهای این رفیق عزیزمان را با ذکر صلواتی یا حمدشفایی، آرام کنید... خدا برایتان جبران کند.
هوالحی تو نیستی و من رفته‌ام توی صفحه‌ی چتمان دنبال ردی از تو. هنوز پیام آخرم را ندیده‌ای.... نوشته‌ام: "خوب شو لعنتی. خوب بشی به زور میام خونه‌ت.برات کرانچی هم میارم." کرانچی را یادت هست میثاق؟ قرار بود یک روز که دیگر مریض نیستی با کوله‌ای از چپس و کرانچی و تخمه بیایم خانه‌ات... قرار بود تا خود صبح فیلم ببینیم، غیبت بچه‌های سومی‌ها را بکنیم و بخندیم. باورم نمی‌شود نیستی میثاق. همه چیز شبیه یک شوخیست. یک شوخی بی‌مزه. از همان‌ها که تویش تخصص داشتی و چقدر ما بد و بیراه می‌گفتیم بهت. یادت هست میثاق هر وقت می‌خواستی چیز مهمی بگویی، می‌آمدی توی گروه، قلاب اولت را می‌انداختی و می‌رفتی. ما شانزده نفر یک ساعت جلزوولز می‌کردیم و فحشت می‌دادیم که " لابد هوا برت داشته نویسنده‌ای، چرا حرف نصفه نیمه می‌زنی؟". بعد که حسابی حرصمان می‌دادی بقیه‌اش را می‌گفتی. قبول کن سخت است. چطور می‌شود اسمت توی لیست اعضای گروه باشد و خودت نباشی؟ ما حتی حالا که سر در گروه را مشکی کرده‌ایم باز انگار منتظریم. لال شده‌ایم اصلا. دروغ چرا من هنوز منتظرم درباره‌ی آخرین بازنویسی داستانم نظر بدهی. همان که به اصرار خودت نوشتم و وقتی تمام شد که اسیر درد و بیمارستان بودی. نشد بخوانی‌اش میثاق... نشد رفیق قشنگم...
اینجا بردمت میثاق... زیر این سقف تاریک و غمزده‌ی روضه...
هوالباقی همسرم می‌گوید توی این چند ساله، رفاقت تو و بچه‌های مبنا برایم عجیب بوده. اما این یکی خیلی عجیب‌تر است. این حجم بی‌قراری برای رفیق ندیده و نشنیده. این‌ها را به اعتراض نمی‌گوید، از سر تسلّا می‌گوید و تحسین. من زل می‌زنم به صفحه‌ی گوشی‌ام. تصویر پیام‌ها تار می‌شود و مواج. تا آن‌ لحظه که پلک بر هم بگذارم و گلوله‌ی لرزان اشک راه خودش را پیدا کند روی صورتم. به زحمت می‌گویم: "ندیدمش‌. اما سه ساله که بی‌دریغ توی تموم لحظه‌هام هست". بعد شک می‌کنم بین استفاده کردن از فعل "بود" یا "هست".به ناچار "بود" را انتخاب می‌کنم. ای وای من که تو یک شبه برایم "بود" شدی میثاق. مهدیه می‌گوید چهلمت عاشوراست. من بی‌اختیار سوار می‌شوم روی پل خاطرات و می‌روم تا محرم پارسال و عکسی که از میانه‌ی مجلس روضه برایت فرستادم و زیرش نوشتم تو را با خودم برده‌ام زیر این سقف. و تو یکپارچه اشک شدی ازین پیام. چه می‌دانستم امسال محرم خودت مهمان صاحب روضه هستی... مرضیه زار می‌زند تو را خدا خودش خریده است... فائزه التماس می‌کندکاش مراسم دیرتر بود. میثاق خوشش نمی‌آمد صبح زود بیدار شود... فاطمه د، غرق شده توی اشک‌هایش. پناه برده به امام رئوف... طاهره می‌نویسد لعنت به دوری... حدیث دیشب خودش بنرت را سفارش داده.دست تنها و پر از بغض و اشک ... فاطمه ز، پیام می‌گذارد مرسوله به مقصد رسیده... میثاق، مرسوله همان کفنیست که مادرت بهش گفته "لباس" و داغمان کرده. زهرا می‌نویسد یا ارباب بی‌کفن ... راضیه یک ریز شکلک گریه می‌فرستد... نفیسه لال شده از دیشب... فاطمه ر پابه‌پای بچه‌های تبدارش دارد برای تو می‌سوزد... هدی دارد دق می‌کند برایت .... ریحانه رفته توی خلوت خودش ضجه بزند... کوثر از مشهد برگشته. ویروسی شده و حسرت چنگ انداخته بیخ گلویش... مبارکه تازه زبان باز کرده. شوک اتفاق دارد بیچاره‌اش می‌کند. التماس می‌کند از مراسم برایش عکس و فیلم بگیرند... من تسبیح گرفته‌ام به ذکرهای سفارشی مادرت. باید تا قبل سپردن تن خسته‌ات به خاک سرد تمامشان کنم... آخ میثاق. می‌بینی .غم تو دارد تکه تکه‌مان می‌کند. نه فقط بچه‌های ما را. همه را. تو توی این دو روز جوری توی قلب‌های مومنین تکثیر شده‌ای که جبران تمام سال‌های توی بستر خوابیدن و حضور نداشتنت باشد. خدا خودش دارد برایت جبران می‌کند میثاق. و من چقدر حسرت می‌خورم به تو. به تو که حالا دست‌هایت باز است‌ و چشم‌های همیشه خسته و بی‌رمقت پر نور... مارا ببین میثاق و قلب‌های گداخته توی تنور سینه‌هامان را. دعایمان کن رفیق... دعای تو خریدار دارد... ۲۰ خرداد ۱۴۰۳ @naajeh3 (فاطمه)_رحمانی